The Linguistics of Qur'anic Interpretation: Emphasis on Heidegger's Phenomenological Approach

Document Type : Research Article

Authors

1 Ph.D. student of Quran and Hadith Sciences, Isf. C., Islamic azad University. Isfahan, Iran

2 Associate professor of Department of Islamic Philosophy and Theology. Isf. C., Islamic azad University. Isfahan, Iran

3 Professor of the Department of Quranic and Hadith Sciences, Faculty of Theology and Ahlal-Bayt (PBUH) University of Isfahan, Isfahan, Iran

Abstract

One of the key issues in the phenomenology of Qur'anic interpretation is its linguistic nature. In the contemporary period, Islamic scholars have discussed the concept of Qur'anic language and related issues in great detail, but the linguistic nature of Qur'anic interpretation—a hermeneutic-phenomenological issue—has not yet been the focus. The present study intends to raise two fundamental questions regarding the linguistic nature of Qur'anic interpretation through Heidegger's hermeneutic-philosophical model, using a phenomenological approach and a descriptive-analytical method: first, how language leads to the emergence of interpretation; and second, how language inclines the interpreter toward a specific understanding and interpretation of Qur'anic verses. To address these questions, after describing and explaining the three domains of language in Heidegger's ontological perspective, the impact of these domains on the category of interpretation is examined, and this study attempts to analyze the linguistic nature of Qur'anic interpretation through this intellectual-philosophical model as thoroughly as possible.

Keywords

Main Subjects


Article Title [Persian]

زبان‌مندی تفسیر قرآن با تأکید بر رویکرد پدیدارشناسانۀ هایدگر

Authors [Persian]

  • محبوبه انتظاری 1
  • محمدرضا شمشیری 2
  • محمدرضا حاجی اسماعیلی 3
1 دانشجوی دکتری علوم قرآن وحدیث، واحد اصفهان(خوراسگان)، دانشگاه آزاد اسلامی، اصفهان، ایران
2 دانشیار گروه فلسفه و کلام اسلامی، واحد اصفهان(خوراسگان)، دانشگاه ازاد اسلامی، اصفهان، ایران
3 استاد گروه علوم قرآن و حدیث دانشکده الهیات و معارف اهلبیت (ع) دانشگاه اصفهان, اصفهان ، ایران
Abstract [Persian]

یکی از مسائل قابل طرح در پدیدارشناسی تفسیر قرآن بحث زبان‌مندیِ تفسیر قرآن است. اندیشمندان اسلامی در دوران معاصر دربارۀ مقولة زبان قرآن و موضوع‌های مربوط به آن به ‌وفور بحث کرده‌اند، اما زبان‌مندی تفسیر قرآن که مبحثی هرمنوتیکی-پدیدارشناختی است، تا کنون در کانون توجه قرار نگرفته است. پژوهش حاضر در نظر دارد تا با رویکرد پدیدارشناسانه و به روش توصیفی-تحلیلی، دو پرسش بنیادین دربارۀ زبان‌مندی تفسیر قرآن را از طریق مدل هرمنوتیکی-فلسفی هایدگر واگشایی کند؛ نخست اینکه زبان چگونه موجب خلق تفسیر می­شود و دیگر اینکه زبان چگونه موجب گرایشِ مفسر به فهم و تفسیری خاص از آیات قرآن می‌شود. در راستای بازگشایی این پرسش­ها، پس از توصیف و تبیین ساحات سه‌گانۀ زبان در نگرشِ هستی­شناسیِ هایدگر، تأثیر این ساحت­ها بر مقولۀ تفسیر بررسی و تلاش می­شود تا دربارۀ مسالۀ زبان‌مندبودن تفسیر قرآن با استفاده از این الگوی فکری-فلسفی به قدر بضاعت بحث شود.

Keywords [Persian]

  • قرآن
  • تفسیر
  • پدیدارشناسی
  • زبان‌مندی
  • ساحت­های سه‌گانۀ زبان

- طرح مسأله

«زبان‌مندیِ تفسیر» یکی از مهم­ترین مباحث رویکرد پدیدارشناسی است که درصدد تبیین هرمنوتیک فهم و تفسیر است. البته، این مسأله تا کنون در جهان اسلام در کانون توجه قرار نگرفته است.

واژة تفسیر نزد اندیشمندان اسلامی به معنای ایضاح (آشکارشدن) و بیان معنای آیات و کشف مراد خداوند است (مرکز الثقافه و المعارف القرآنیه، 1374، ج3، صص169-186؛ بابایی، 1394، ج1، صص12-23). قرابتِ ساختاریِ مفاهیم تفسیر و پدیدارشناسی در این است که پدیدارشناسان توصیفِ پدیدارشناسانۀ پدیده­ها را نه رفتاری شبیه تفسیر، که عین تفسیر برمی­شمرند (هایدگر، 1398، ص139) و باور دارند پدیدارشناسی نیز همانند تفسیر درصدد تبیین و آشکارکردن پدیده­ها از طریق بیان و گفتار مفسرانۀ آدمی است (هایدگر، 1398، صص119-127).

در دوران معاصر، بحث زبان دین به طور عام در میان پژوهشگران حوزۀ فلسفۀ دین در غرب به پرسش گذاشته شده و مبحث زبان قرآن نیز به طور ویژه در میان اندیشمندان و دین­پژوهان جهان اسلام مورد بحث قرار گرفته است. با کمی تسامح، می­توان ادعا کرد بحث زبان قرآن، با وجود نوپدیدبودن، سبقه­ای طولانی در جهان اسلام دارد و شاید بتوان نخستین ردّ پای آن را در مباحث جدالی معتزله و اشاعره در مسألة حدوث و قدم کلام الهی جست‌وجو کرد. از سوی دیگر، پرسش‌هایی مانند اسطوره یا واقع­نما بودنِ گزاره­های قرآن، گفتاری یا نوشتاری بودن قرآن و مسائلی از این دست، به مقولۀ چیستیِ زبان قرآن توجه دارند و هدف از این دست مباحث اثبات معناداربودن گزاره­های قرآنی از یک سو و جاودانگی این معنا­داری از سوی دیگر است.

منظور از معناداربودن گزاره­های قرآن نیز آن است که این گزاره­ها هم در راستای تعامل انسان­ها در زندگی واقعی نزول یافته‌اند و هم بافت و سیاق گزاره­های قرآنی به گونه­ای است که شمول و حدود آنها صرفاً محدود و ناظر به واقعیت‌های عصر نزول نیست و قرآن، به عنوان پیام جاودانة خداوند، می­تواند نسبت واقعی خود را با زندگی مؤمنانة همة انسان­ها در تمامی دوران­ها حفظ کند (سعیدی روشن، ۱۳۹۰، ص195). در این نگرش، وجه هدایت‌گری آیات وحی صرفاً مختص زندگی انسان­های عصر نزول نیست و شامل همة آدمیان در تمام ادوار حیات بشری است.

با این مقدمه، می­توان گفت زبان‌مندی تفسیر قرآن مبحثی متأخر از بحث زبان قرآن است؛ زیرا در بحث زبان قرآن، هدف اثبات معناداربودن گزاره­های قرآنی است، اما در مبحث زبان‌مندیِ تفسیر، پس از اذعان به معناداربودن گزاره‌های قرآن، نخست این پرسش طرح می­شود که زبان از چه طریقی امکان خلق معنا را به مفسر اعطا می­کند و سپس به این مسأله توجه می­شود که زبان چگونه امکان خلق نوعی خاص از معنا را برای مفسر آیات قرآن فراهم می­آورد.

با این مقدمه، پژوهش حاضر ابعاد و زوایای مسألة زبان‌مندبودن تفسیر در رویکرد پدیدارشناسی هایدگر را بررسی و تلاش می­کند تا با طرح مباحثی همچون نسبت زبان با هستی، نسبت زبان با دین و نسبت زبان با تفسیر، جایگاه زبان در فهم و تفسیر را بررسی کند. همچنین، با بررسی جوانب و ظرایف این دیدگاه، پرسش­های مرتبط با زبان‌مندی تفسیر قرآن را با نگاهی هستی­ شناسانه به بحث می­گذارد.

از آنجا که پرسش اصلی در رویکرد پدیدارشناسی، پرسش از «هستی» استواز آنجا که انسان تنها موجودی است که دربارۀ هستی می‌پرسد، تبیین پدیدارشناسانۀ زبان‌مندبودن تفسیر به طور ویژه با ساختار هستیِ خاص آدمی سروکار پیدا می­کند.

 

2- پیشینۀ پژوهش

اندیشمندان اسلامی در ادوار مختلف دربارۀ مقولة زبان قرآن و موضوع‌های مربوط به آن به‌وفور بحث کرده‌اند، اما دربارۀ زبان‌مندی تفسیر قرآن که مبحثی هرمنوتیکی-پدیدارشناختی است، تا کنون پژوهشی مستقل انجام نشده است. در فلسفۀ پدیدارشناسی، نقش زبان در تفسیر متن، با رویکردی هستی­شناسانه و با ابعادی توسعه‌یافته­تر از نگرش­های فلسفی پیشین در این زمینه، بررسی شده است. همچنین، پژوهش­های موجود دربارۀ مقولۀ نقش جامعه و تأثیر پیش‌فرض­های مفسر در تفسیر قرآن بحث کرده‌اند. در این مقاله‌ها، مشابهت­ها و نزدیکی‌هایی بین نگرش این نویسندگان با رویکرد پدیدار­شناسی وجود دارد. در ادامه، به برخی از این نگارش­ها اشاره می­شود:

- «نقش تعیّن اجتماعی در تفسیر» نوشتۀ علی ظفرمحبی و حسن خیری (1400). این مقاله بیانگر آن است که گرایش­ها، روش‌ها و دیدگاه‌های خاص مفسران در شکل­گیری تفاسیر متفاوت و گاه متعارض نقشی مهم دارد. پرسش اصلی مقاله این است که چه عاملی باعث چنین اختلاف تفسیری شده است و در نهایت، بیان می‌کند اختلاف‌نظرها، تفاوت دیدگاه‌ها و برداشت‌های تفسیری متفاوت متأثر از شرایط، زمینه‌ها و واقعیت‌های‌ اجتماعی جامعۀ مفسّر است.

- «نقش پیش­فرض در فهم متن از نظر علامه طباطبایی و گادامر» نوشتۀ سهیلا آبیار و همکاران (1392). در این مقاله، ابتدا نظرات گادامر در فهم متون تبیین و سپس این نظرات با آرای علامه طباطبایی مقایسه و نقاط مشترک هر دو دیدگاه ارزیابی شده‌اند.

گادامر معتقد است هیچ فهمی بدون پیش­داوری صورت نمی­گیرد و همواره انتظارات، علایق و پیش‌داوری­های مفسر در فهم متن دخیل هستند. در دیدگاه گادامر، دست‌یابی به معنایی نهایی وجود ندارد؛ آنچه می­توان دربارۀ آن سخن گفت، وجود فهم­های متکثر و مختلف است، نه فهمی برتر و نهایی. علامه طباطبایی، فیلسوف و مفسر برجستۀ مسلمان نیز، دربارۀ میزان دخالت پیش­داوری­ها و پیش­دانسته­ها در تفسیر به‌صراحت اظهارنظر نکرده است؛ اما بازخوانی نظرات هرمنوتیکی ایشان نشان می­دهد علامه معتقد است نوعی از پیش‌دانسته­ها و پیش­فرض­ها (از جمله پیش­فرض­های قرآنی و عقلانی) در تفسیر لازم است و باید از آنها استفاده کرد. 

- «نقش پیش­فرض­ها و پیش­فهم­ها در تفسیر قرآن کریم از منظر آیت­الله جوادی آملی» نوشتۀ محمدرضا حاجی‌اسماعیلی و همکاران (1392). در این مقاله، نقش پیش­فرض­ها و پیش­فهم­های مفسر در تقسیر قرآن بررسی و دیدگاه برخی از متفکران مسلمان با نظرات تفسیری آیت­الله جوادی آملی مقایسه شده است. از نظر آیت‌الله جوادی آملی، مفسر می­تواند از پیش­فهم­ها و پیش‌فرض‌های خود گذر کند و به فهم نهایی قرآن دست یابد. ایشان عقیده دارند علوم و معارف عصری بر تفسیر تأثیرگذار نیست، اگرچه مفسران گاه به اقتضای نیازهای زمانه، به تفسیر روی می‌آورند.

3- نقش هستی‌شناختیِ زبان در تحقق رویداد تفسیر

هستی­شناسی رویکردی هرمنوتیکی-فلسفی است که از ترکیب دو گرایش مهم پدیدارشناسی و هرمنوتیک در فلسفة قاره­ای به وجود آمد. مارتین هایدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹م)، فیلسوف آلمانی، را می­توان بنیان­گذار پدیدارشناسی هرمنوتیکی دانست. فلسفة هایدگر مبتنی بر پرسش از هستی است و تأملات او دربارۀ موضوع‌های مختلف از ابتدا با پرسش از هستی آغاز می­شود. در نگاه هایدگر، زبان رویدادی همواره پویا و نوشونده است و راه­یافتن به واقعیتِ آن مستلزم پرسش دربارة هستیِ انضمامیِ زبان و پرهیز از تحمیل هر گونه تعریف انتزاعی و ذهنی به آن است.

هایدگر زبان را سکونت‌گاه تاریخ و فرهنگ می‌داند و باور دارد زبان خانۀ هستی است و انسان نیز در این خانه اقامت دارد (احمدی، ۱۳۹۷، ص109).

هایدگر در بحث زبان، سیری فلسفی را پشت سر گذاشته است که اکنون موضوع این پژوهش نیست و صرفاً به این نکته بسنده می­شود که از نظر پژوهشگران حوزة هستی­شناسی، ادوار فکریِ او همواره دارای نظم، هم­پوشانی و پیوستگی کامل بوده است (کورنگ بهشتی و صافیان اصفهانی، 1394، صص41-64). پرسش هایدگر دربارۀ زبان، همانند هر مسالة فلسفیِ دیگر، با پرسش از هستی در هم تنیده است و طرح و تنظیم روشن و شفافِ نسبتِ زبان با هستی اقتضا می­کند پیشاپیش به ساحت هستیِ موجودی راه یافت که خودش تنها موجود زبان‌مند و تنها پرسشگرِ معنای هستی است.

این موجود انسان یا به تعبیر هستی­شناختی «دازاین»[1] است (هایدگر، ۱۳۹۸، صص73-۷4). دازاین هم اشاره به شیوه‌هایی است که انسان برای زندگی یا هست-‌بودنِ خود برمی­گزیند و هم اشاره به انسان است که شیوه­هایی را برای زندگی خود برمی­گزیند. دازاین هستنده­ای «برون خویش» است که به دلیل گشوده‌بودن بر امکان­هایی که جهان هستی پیش رویِ او قرار داده، خود را از وجه زندگیِ صرفاً حیوانی رها کرده و همواره در پی کشف معنا و هدفِ زندگی خویش است (احمدی، 1397، ص461).

دازاین با پدیدارهای عالم انس می­گیرد و با شیوه­ای اکتشافی، در پی کشف حقیقت امور برمی­آید (جباری، 1399، صص16-18). از نگاه هایدگر، توصیف هستی‌شناسانۀ (آنتولوژیک)[2] وضعیت دازاین مستلزم تأکید بر این حقیقت است که او با وجود همة جبر و کاستی­های زندگی، قادر به انتخاب شیوة سلوک خویش است و هستیِ او به این خاطر متمایز از موجودات دیگر است که او خود را با معنای هستی درگیر می­کند (حبیبی و همکاران، 1401، ص60). به علاوه، هست-‌بودنِ او همراه با پرسشگری دربارة هستیِ خود و دیگران است (Heidegger, 1988, p. 238). در نگرش هستی‌شناسی، آنچه آدمی را قادر به برطرف‌کردن پوششی از هستیِ خود و سایر هستندگان می‌کند، ساختار «اگزیستانسیال» یا وجود خاص انسانیِ اوست (هایدگر، 1398، صص 245-246).

این ساختار از طریق زبان برملا می­شود. اما در یک چرخۀ هرمنوتیکی، بنیانِ زبان را نیز باید در هستیِ اگزیستانسیال دازاین، یعنی درست در جایی که خودِ زندگی به واژگان معنا می­بخشد، مورد انکشاف قرار داد؛ زیرا دازاین ذاتاً هستنده­ای با ساختارِ وجودیِ «در-جهان‌بودگی» است.

دازاین به گونه­ای بنیادین در-جهان به سر می­برد، اما اصطلاح پدیدارشناختیِ «در-جهان-بودن» بیانگر این معنا نیست که دازاین همچون یک میز یا یک درخت، جایی را در جهان اشغال کرده است. این اصطلاح حاصل نوعی جها­ن­بینی و در تقابل با دیدگاهی است که عالم هستی را صرفاً به مجموعه‌­ای از اشیاء محدود می‌کند که در درون جهان قرار دارند.

در نگاه هستی­شناسی، در معنایی گسترده­تر از معنای مکانی، جهان، امکانی است که دازاینی واقعی آن را کسب می­کند. جهان هستی با همة امکان­ها به روی دازاین گشوده است و دازاین از طریق فهمِ طرح­انداز خود به شیوه‌ای واگشایانه و «مفسرانه»، امکان­های خویش را انتخاب یا طرد می‌کند (هایدگر، 1398، صص367-389).

طرح­اندازبودن ویژگیِ اختصاصیِ موجودی همچون دازاین است. دازاین تا جایی طرح­انداز است که بتواند از طریق پرورش‌دادنِ فهمِ خود، امکان­های خویش را بالنده کند. رویکرد هستی­شناسی، این روش فهم را «تفسیر» می‌نامد و معتقد است فهم از طریق تفسیر، آنچه را فهمیده شده است، از آنِ خود می­کند (هایدگر، ۱۳۹۸، ص367). اینکه آدمی از میان امکان­های خود دست به انتخاب می‌زند و در محقق‌کردن آنها راه­هایی خاص را برمی‌گزیند، نشان از ذات طرح‌افکن و فهم مفسرانۀ اوست.

هر گاه دازاین، چیزها و امور را به شیوه‌ای طرح­افکنانه بفهمد و تفسیر کند، به آن قابلیت خواهد رسید که به واسطة نگاه مفسرانة خویش، آنها را از خفا و پوشیدگی درآورد، آشکار و نامستور کند؛ البته این نکته را نباید از خاطر دور داشت که در فرایند تفسیر، همواره چیزی به مثابۀ چیزی فهمیده می­شود (هایدگر، 1398، ص۳۷۴) و این فهمیدنِ چیزی همچون چیزی، خود نوعی درک هرمنوتیکی است که از طریق هستیِ مفسرانة دازاین محقق می­شود (هایدگر، 1398، ص374).

هایدگر برای فهم هرچه بیشتر نسبت انسان و زبان، همۀ تعاریفی را که در دستگاه فکریِ منطق سنتی از انسان، به عنوان حیوان ناطق یا حیوان عاقل به عمل آمده است، پشت سر می­نهد تا آدمی و زبان او را در جریان همین زندگی­های معمولِ هر روزه بفهمد (احمدی، 1397، ص460). از نگاه هایدگر، زبان جایگاهی است که دازاین به آن تعلق دارد و دازاین همواره پاسخ‌دهندة وجود است (Heidegger, 1993, pp. 222-223).

رسالت زبان خلق تفسیر است و دازاین با برخورداری از قابلیت زبان‌مند-بودگی، ذاتاً مفسر عالم و آدم است. این حقیقت هنگامی به‌درستی فهمیده می‌شود که بدانیم حیوانات نیز از طریق برخی از آواها و اصوات با یکدیگر ارتباط برقرار می­کنند؛ اما دازاین در زبان و با کمک زبان، معناداربودن هستی خود را محقق می‌کند.

زبان به چیزها قابلیتِ «هست-شدن» اعطا می‌کند و به دازاین امکان می‌دهد تا هستیِ خود و دیگر هستندگان را تفسیر کند (Heidegger, 1956, p. 156).

در بینش پدیدارشناسی، هر گونه دادوستد معرفت‌شناختی میانِ سه‌گانه‌های مؤلف، مخاطب و متن، به شیوه‌ای هرمنوتیکی و با نظرداشتن به وضعیتِ وجودیِ این سه عنصر تفسیر فهمیده و سپس توصیف و بازبینی می‌شود.

هایدگر در تحلیل هستی­شناختیِ ساختار زبان، با سه ساحت وجودیِ نهفته در ذاتِ زبان مواجه است؛ ساحت‌هایی کهبه لحاظ ارزش­گذاری نمی‌توان میانشان هیچ تقدم و تاخّری برقرار کرد؛ زیرا هر کدام از این ساحت­ها در هر رویدادِ تفسیر به صورت طبیعی حضور دارند و زبان و اندیشه را در تحقق امکانِ تفسیر یاری می‌کنند. در ادامه، شرح آنها از نظر خواهد گذشت.

 

1-3- نقش وجه جمعی زبان در تحقق رویداد تفسیر

نخستین ساحتی که به لحاظ پدیدارشناختی بررسی می­شود، وجهِ جمعیِ زبان است که صورت کاملِ آن از طریق تحقق هم­زبانیِ همدلانۀ دازاین با دیگران محقق می­شود. با اینکه آدمی به‌محض تولد، خود را در میان جمع یا به تعبیر هستی‌شناختی، در وضعیتِ «با-دیگران بودن» می­یابد، فقط از طریق مواجهۀ «تیماردانه» یا به تعبیری با دل‌مشغول‌بودن به رنج دیگران است که می‌تواند خود را شریک «در-جهان-بودگیِ» ایشان بشمارد. او اگرچه با آدم­های پیرامون خود دارای نوعی وحدت تاریخی، زبانی و فرهنگی است؛ «اما هم­‌زبانی اشاره به نحوه­ای از هم‌خویشیِ همدلانۀ دازاین با دیگران است» (Heidegger, 1956, p. 197).

دازاین چون از آغاز با دیگران است، نسبت ­او با دیگران، پیشاپیش از طریق زبان آشکار شده است. اگر سخنی بگوید که برای دیگران قابل فهم نباشد، مانند این است که هرگز سخن نگفته باشد (Gadamer, 1976, p. 65). اما با-دیگران‌بودن، در صورتی مرادف با هم­‌زبانی است که دازاین بتواند با وساطت زبان و از طریق گفتار، درهای وجودِ خود را به سوی دیگران بازگشاید و از طریق گفت‌وگو دربارۀ مسائل و مصائب مشترک، خود را واجد فهم و تفسیر امور کند.

هم‌زبانی روح زبان و دعوت به مواجهۀ همدلانه و مشترک با هر آن چیزی است که دغدغة ما و دیگری است. اینکه انسان‌ها زبان یکدیگر را در­می­یابند، سخن تازه می­گویند و معنای سخنان تازه را در­می­یابند، همگی برآمده از روح همدلانۀ زبان است.

در نگاه هستی­شناسی، زبان با «نشان­دادن» یا «اشاره‌کردن» هم­ریشه است و این بدان معناست که دازاین از طریق زبان و به واسطة بیان و گفتار، هم به خود و هم به دیگر هستندگان، مجال می­دهد تا خود را از ناحیة خودشان نشان دهند (هایدگر، 1399، ص206). این زبان است که به چیزها قابلیتِ هست-شدن را اعطا می­کند (Heidegger, 1956, p. 156). بسا چیزها که در عالمِ هستی وجود دارند، اما هرگز پا به جهان دازاین نمی‌گذارند و دازاین امکان مواجهه با آنها را از دست می‌دهد.

بیان و گفتار از طریق ارتباط و اظهار رخصت می­دهد تا طرفینِ ارتباط مشترکاً چیزی را به مثابۀ چیزی ببینند (هایدگر، 1399، ص206). ما به صورت مشترک، با چیزی همچون چکش ملاقات می­کنیم تا به شیوه­ای توافقی آن را همچون شیئی سنگین مورد تلاقی قرار دهیم؛ حتی اگر چکش اکنون در برابر دیدگان ما نباشد، اما ارادة ما این باشد که در مواجهة کنونی، سایر وجوه آن را در پرانتز قرار دهیم و صرفاً وجه سنگینی آن را برجسته کنیم. در این وجهِ «بیان‌کنندگی» چه‌بسا که ما توافق کنیم به چکش به مثابۀ شیئی جادویی با دسته­ای زمردین توجه کنیم.

ما به سنگینی چکش اشاره می­کنیم و آن را به مثابۀ شیئی تفسیر می­کنیم که سنگینی­اش به خاطر کیفیت خوب بدنة چوبی یا سر فلزی آن است. همچنین، ممکن است بخواهیم تفسیری از سازندة آن به مثابۀ فردی ماهر و کار بلد در ذهن دیگری ایجاد کنیم. وقتی می­گوییم «چکش سنگین است»، قصد نداریم تصوری ذهنی از چکشی سنگین در ذهن خود یا دیگری ایجاد کنیم. با گفتن این جمله، ما صرفاً به دیگری امکان می­دهیم تا چکش را همچون هستنده­ای سنگین در معرض نگاه خود قرار دهد.

اینکه دازاین مدام درصدد هم‌زبانی با دیگری است، به این سبب است که او موجودی اجتماعی و هستنده­ای «احوال­مند» است که وجود خود را در هم­خویشی با دیگری تعریف می­کند. او در زندگی هرروزه، از تنهایی گریزان است و در سودای امان­یافتن در پناه زندگیِ جمعی است. دازاین به طور عمیق تحت تأثیر اوضاع و احوال جهان پیرامون است و برخلاف سایر موجودات که نسبت به اوضاع جهان دچار بی­تفاوتی و بی­خبری هستند، او دائماً دل­مشغول ودل­نگران وضعیت جهان و هستندگانِ آن است.

زبان آن‌چنان با واقعیتِ زیست جهانِ دازاین در تعامل و ارتباط است که خودش، «خودِ زبان»، نیز دارای ساختاری احوال‌مند است. زبان و احوال دازاین دارای رابطه­ای دوسویه با یکدیگر هستند؛ به گونه‌ای که هم اوضاعِ وجودیِ زبان نشان­دهندة وضعیت دازاین است و هم وضعیت وجودیِ دازاین نشان از اوضاع زبانیِ اوست؛ به تعبیر هستی­شناختی، «هرجا زبان باشد، هستی در روشنی­گاه است» (Dreyfus, 1998, p. 148).

زبان آشکارکنندۀ «امکان‌های» دازاین است؛ بنابراین، فهم و تفسیر هستی پیشاپیش در طرح­اندازی دازاین بر همین امکان­ها حاصل آمده است (هایدگر، 1398، ص366). دازاین بسته به امکان‌هایی که از آنِ اوست، دائماً در حال خلق خود و جهان خویش است (Heidegger, 1956, p. 298). زبان رویدادی زنده و دائماً در حالِ محقق‌‌شدن است؛ هرگاه زبان محقق می‌شود، قسمی از امکان‌های دازاین نیز آشکار می‌شود.

زبان به عنوان پل رابط میان فهم، احوال و امکان‌ها، هم سازندة فهم، احوال و امکان‌های دازاین است و هم برساخت فهم، احوال و امکان‌های او. زبان با بیان‌کردن فهمِ احوال­مندِ دازاین، امکان‌های او را آشکار می‌کند و دازاین را به تفسیرهایی خاص از موضوع‌های گوناگون سوق می­دهد. در پرتو همین تفاسیر است که دازاین می‌تواند طرح خویش را بر زندگی­اش نقش بندد و از میان امکان­هایی که در جوار اوست، آنهایی را اختیار کند که راه‌گشای مسائل و مصائب جهان او هستند.

 

2-3- نقش وجه حمل­کنندگی زبان در تحقق رویداد تفسیر

دومین ساحتی که تفسیرپذیربودن زبان را در معرض ظهور قرار می­­دهد، وجهِ «حمل­کنندگی» زبان است که در ساختار «سیاق» امکان ظهور می­یابد. از دیدگاه پدیدارشناختی، زبان به عنوان مهم‌ترین ویژگیِ هستی‌شناختیِ دازاین، در بافت گفت‌وگو امکان تحقق می­یابد (Heidegger, 2009, p. 22)؛ حتی اگر این گفت‌‌وگو میان انسان با خودش باشد.

در ساختار حملی، زبان به مثابۀ روشنی‌گاه، به دازاین امکان می­دهد تا از طریق دلالت‌گری، نسبت حملی خود را با هستیِ هستندگان آشکار و محمولی را همچون محمولی خاص بر موضوعی خاص حمل کند. این حمل‌کنندگی البته همواره نیازمند وضعیت یا بافت و سیاقی[3] است که امکانِ ایجادِ فضایی گفتمانیِ مشترک میان طرفین گفت‌وگو را فراهم کند؛ زیرا خارج از سیاق، هیچ محمولی نمی­تواند بی­چون‌وچرا، با موضوعی خاص، نسبتی برقرار کند.

پدیدارشناسی برای نشان‌‌دادن نسبتِ زبان و هستی از واژۀ «لوگوس»[4] استفاده می­کند. «لوگوس» هم نامی برای هستی است و هم عنوانی برای گفتار. آدمی از طریق گفتار، خود را در برابر هستی گشوده می­دارد و از طریق این گشودگی، رابطة حملی میان خود و هستندگان جهان را ادراک می‌کند (هایدگر، 1398، صص244-245).

لوگوس از ریشة فعل «لگین»[5] و به معنای روشن و آشکار شدن چیزی از طریق گفتار است (هایـدگر، 1379، ص128). این کلمه البته معانی دیگری همچون نسبت‌دادن، تناسب‌داشتن و مانند آن نیز دارد. لوگوس جامع‌الجوامع امور متکثر، منظم و متناسبی است که در گفت‌وگو با دیگران وحدت یافته و یکی شده­اند (Heidegger, 1984, p. 61). در فلسفۀ سنتیِ یونان باستانی، واژۀ لوگوس برای اشاره به وجه منطقیِ زبان است. در این منطق، زبان به مجموعه‌ای از نشانه­ها اطلاق می­شود که وظیفۀ آنها انتقال مفاهیم است.

با اینکه از نظر منطق باستانی، واژگان دارای معانی مشخص و محدود هستند، بینش هستی­شناسی بر این باور است که بخشی مهم از معنای واژه­ها و رابطۀ حملیِ آنها در وضعیت و سیاق گفت‌وگو شکل می­گیرد. این خصلتِ خودِ زبان است که ذاتاً وضعیت­مند[6] و سیاق­مند است و هر وضعیت و موقعیت تازه زبان را مستعد تحلیل و تفسیرهایی متنوع و جدید می‌کند: «زبـان ذاتـاً تفسیرپـذیر[7] است و هر کلمه­ای که در یک موقعیت خاص، برای نامیدن آن موقعیـت بـه کار آمده است، این قابلیت را دارد که با خروج از آن سیاق و ورود به سیاق جدید، موقعیتِ جدید را نیز از نو تفسیر کند» (هایدگر، 1398، صص206-208).

سیاق­مندیِ زبان موجب آشکارشدنِ وضعیتِ «در-جهان-بودگیِ» خاص دازاین است (هایدگر، 1398، صص206-208). دازاین در اوضاع و احوال مختلفی که بر او می­گذرد، نه فقط به واژگان، بلکه به اشیاء و موضوع‌ها نیز معنایی دوباره می­بخشد و در رابطه­ای هرمنوتیکی میان او با جهان، زبان امکان خلق روابط حملیِ جدیدی میان او و هستندگان برقرار می‌کند. برای مثال، چکشی که در دست من است، در وضعیت معمول ابزاری برای کوبیدن میخ به دیوار است، اما در وضعیت خاص، قتل­افزاری برای کشتن است. این بدان معناست که علاوه بر معنا و کاربرد معمول واژگان و اشیاء، هر گونه فهم و تفسیر دازاین تا حد زیادی معلول وضعیت و احوال وجودیِ او در جهان است.

دازاین در سیاق­های گوناگون که دائماً در حال رخ‌دادن هستند، وضعیت وجودیِ زبانِ خود را آشکار و موقعیتِ وجودیِ خویش را فهم و تفسیر می‌کند (هایدگر، ۱۳۹۸، ص406).

از نگاه هستی­شناسی، دازاین تعیین‌کنندۀ نهاییِ معنای واژگان نیست؛ برعکس، این خود واژگان هستند که در نسبتِ با هستیِ دازاین، معنای خود را آشکار می­کنند. تاریخ زبان بارها این حقیقت را آشکار کرده که هر گاه دازاین، حقیقتِ زبان و هستی را به اختفا رانده و معنا را به صورت واژگونه به بیان آورده، واژگانِ زبان را ناگزیر دچار یاوه­گویی و هرزه­زایی کرده است (Heidegger, 1988, p. 65).

 

3-3- نقش وجه تاریخی زبان در تحقق رویداد تفسیر

ویژگی سوم مربوط به «وجه تاریخیِ زبان» است. تاریخ‌مندبودن یکی از مهم­ترین امکان­های زبان است و دازاین اگرچه همواره در حصارِ موقعیت­های تاریخی خویش محصور است، به عنوان یکتاهستندة زبان‌مند از این امکان برخوردار است که امکان­های تاریخیِ خود را بفهمد، برخی از آنها را برگزیند و برخی را به تاریخ واگذار کند.

اگر زبان نبود، دازاین هم تاریخی نداشت تا به اتکای آن، چیستی و کیستیِ خود را بفهمد. آدمی با زبان، تاریخِ خود را آغاز می­کند: «بدون زبان، هستیِ «ما» نه می‌توانست ظهور یابد و نه می­توانست در مستوری باقی بماند» (پیراوی‌‌ونک، 1398، ص6).

در رویکرد هستی­شناسی، زبان رویدادی دائماً در حرکت و تکاپوست. این رویداد از طریق اگزیستانسِ خاص و منحصربه‌فرد دازاین که معلول شرایط تاریخیِ اوست، خود را به ظهور می­رساند (Heidegger, 1993, p. 401). زبان، در اصیلانه­ترین وجه، بیانگر وضعیت دازاین در تحقق رخداد وجود است و شرایطی را فراهم می­آورد تا هستندگان، در پهنة هستیِ دازاین ظهور یابند و خود را به نمایش بگذارند (راه­بار و خبازی، 1397، ص119).

از نگاه پدیدارشناسی، زبان با سخن­گفتن، هم دربارة خودش سخن می­گوید و هم تنگناهای تاریخی پشت ‌سر نهاده­اش را نشان می­دهد: «زبانبه‌سان معجزه­ای است که به‌ناگاه، خود را آشکار می­کند و از خود خبر می­دهد» (Heidegger 1993, p. 411). زبان در بی­نهایتِ تاریخ نهفته است.

واژگان و مفاهیمِ زبان آینۀ تمام­نمای مسائل و مصائب آدمی است. زبان جان و جهان آدمی را با پرسش متعدد و گوناگون مواجه می‌کند و او را به تفسیری خاص از دغدغه­ها و تشویش­هایش سوق می‌دهد. به همین سبب است که مفاهیمِ زبان نیز در بستر زندگیِ تاریخیِ انسان هم معنادار می‌شوند، هم تغییر معنا می­دهند و هم تکامل معنایی می­یابند.

دازاین میراث­دار «سُنّت­هایی» زبانی است که در بطن تاریخِ تمدن و فرهنگ ریشه دوانیده است. از نگاه هستی‌شناسی، «سنّت» یعنی هرآنچه پشت در پشتِ تاریخ دارد و حمل شده تا به من رسیده است (احمدی، ۱۳۹۷، ص636). «سنّت» خواسته یا ناخواسته دازاین را مورد خطاب قرار می­دهد و این مورد خطاب قرار گرفتن، تعلق ‌داشتن را به وجود می‌آورد. دازاین دل­سپردۀ فرهنگ و زبان خویشتن است و ناگزیر به آنچه از سنّت به او می‌رسد، گوش می­سپارد (Gadamer, 2004, p. 299).

هر چقدر دازاین به سنّت­های تاریخی­اش تعلق خاطر بورزد، به همان میزان، بالیدن فهم او نیز به لایه­های تاریخی زبانش اتکا خواهد کرد. هر قوم زبانی دارد و زبان آن قوم آشکارکنندة نحوۀ هستی آنهاست (هایدگر، ۱۳۹۸، ص۱۷0). «زبان صرفاً آشکارکنندۀ حقیقت است» (Heidegger, 1988, p. 79). آدمی به‌واسطة زبان، حقیقت و چیستیِ خود را تصریح می­کند. او وارث و گیرندۀ اندیشه­هایی است که درحال کشمکش و نزاع هستند؛ پس با گفتارش، چیزی را به خود اضافه نمی­کند و صرفاً تاریخ بنانهاده‌‌شدۀ خویش را اظهار می­دارد (Heidegger, 1956, p. 298).

زبان پیوندگاه اکنون با گذشته و بخششی است که به دازاین اعطاشده تا تاریخ را محقق کند (هایدگر، 1398، ص387). پس نه می‌توان ادعا کرد هر فهمی نقطۀ آغاز خویش است یا هر تفسیری نخستین تفسیر جهان است. فهم و تفسیر همواره محصول لایه­های برهم‌انباشتة فرهنگی است که قرن­ها تجربه و زندگیِ واقعی مردمان امکان تحقق آن را مهیا کرده است.

از نگاه هستی­شناختی، زبان اختراع انسان نیست؛ چیزی نیست که از پیش نبوده و آدمی آن را ابداع کرده باشد. زبان نیرویی در درون انسان است و انسان، به عنوان هستنده­ای که خود در زبان سکونت دارد، صرفاً این وجه وجودیِ خویش را پذیرا می­شود (Heidegger, 1956, p. 156).

زبان گذرگاهی است که یک سمت آن به سوی گذشته است و سمت دیگرش به آیندۀ دازاین راه می‌سپارد. ما زبان را به سخن درمی­آوریم تا وجوه آشکار و نهان تاریخِ در-جهان-بودگیِ خود را از نو برای خویش معنا کنیم. به زبان پدیدارشناسی، زبان حقیقتی زنده در بطن زندگی و صورتی از زندگی است و عمیقاً با زندگی درآمیخته است (Wittgenstein, 1953, p. 190).

نکتۀ مهمی که به وجه تاریخی زبان مربوط می­شود، مقولۀ «سکوت زبان» است؛ زبان اگرچه میانجی ظهور عالم­هاست و بدون زبان هیچ عالمی امکان ظهور نخواهد داشت، سکوت زبان نیز معنای خاص خود را دارد و از آن رو که زبان برملاکنندۀ آستانة وجود دازاین است، هم گفته­ها و هم ناگفته­های آن وجوهی از ساختار هستی دزاین را به معرض دید می­آورد (Heidegger, 1956, p. 359).

سکوت زبان، به طرزی عمیق، ما را هم با مسألۀ تاریخ و هم با پوشیدگی و خفای هستی مواجه می­کند (رجبی و سلیمان حشمت، ۱۳۹۴، ص­36). اینکه من واجد و برخوردار از چه امکان­هایی هستم یا نیستم، هم از طریق گفتار و هم از طریق سکوت زبان به ‌ظهور می­رسد. به زبان هستی­شناسی، گاهی آشکارگی و برملاشدنِ وجود فقط در نسبت با نقاط پنهان و در خفا ماندۀ آن معنادار می‌شود.

هر گاه در مواجهه با پرسش­های ما، زبان در سکوت مطلق قرارگیرد و امکان هر گونه هم­ زبانی به طور کامل منقطع شود، باید دانست در این وضعیت، زبان درصدد آشکارکردن یک روشنی‌­گاه است و با ناگفته­هایش، عرصه­هایی دیگر از هستی را به ظهور می­آورد. «هر گفتی، ناگفته­ای با خود دارد و زبان «بی­شمار» ناگفته دارد» (Heidegger,1988, p. 162).

ما با زبان وجوهِ مسکوت‌ماندۀ تاریخِ هستیِ خود را به ظهور درمی­آوریم و اینها موهبتی است که خودِ زبان به ما اعطا کرده است (احمدی، ۱۳۹۷، ص636). بخشی وسیع از گفته­های زبان به واسطۀ ناگفته­های آن امکان­پذیر می‌شود (رجبی و سلیمان حشمت، 1397، ص۳۶). ناگفته­هایی که در زبان است، دائماً ما را به ساحت­های هنوز سربرنیاوردة هستیِ آن سخن‌گو اشارت می‌کند. زبان خانۀ هستی است و انسان در این خانه سکنی می­گزیند (Heidegger, 1956,p. 236).

هر گاه زبان ساکت است، یعنی دازاین اینک باید رخصت دهد تا آنچه موضوع پرسش و سبب دل­مشغولیِ اوست، خود را از نو آشکار کند.«آنجا که کلامی در کار نیست، الزاماً نمی­توان نتیجه گرفت واگشایی یا تفسیری در کار نیست» (هایدگر، 1398، ص387).

البته، گاهی هم این خودِ انسان است که زبان را دانسته به اختفا می­راند و این در صورتی است که آدمی از روی دلدادگی به احوال، زبان را از زبان­‌بودن ساقط کند و آن را در حد «ابزاربودن» تنزل دهد. تنزل‌­یافتن زبان در جایی است که به ابزاری در راستای تطمیع و توجیه خواست­ها و امیال انسان بدل شود (هایدگر، 1398، ص374).

جهان اگر چه همواره طالب معناست و هر معنایی فقط از طریق گزاره­ها و در نسبت با هستی دازاین امکان ظهور می­یابد (هایدگر، 1398، ص374)، تعلق خاطر داشتن زبان به احوالِ وجودیِ ما گاه زبان را از زبان‌‌بودن تهی می‌کند. در چنین موقعیت­هایی، دازاین باید دائماً خود را متذکر کند که زبان اساس آشکارشدن ساختارِ هستیِ در-جهانیِ ماست، مشروط به آنکه ما با سر فرودنیاوردن در برابر احوال، به طور جدّ، از هر گونه نگاه ابزاری به زبان خودداری کنیم. نگاه ابزارگونه به زبان به‌راحتی می‌تواند انسان را نیز در حد ابزار تنزل دهد و به ابزار توّهم تبدیل شود. زبان پیوسته گرایش به تبدیل‌شدن دارد؛ از این رو، باید از آن پاسداری شود و اینکه آدمی در زبان خانه دارد به این معناست که او باید خانه را پاسداری کند (Kockelmans, 1972, p. 79).

در تحلیل نهایی، می­توان گفت زبان به مثابۀ هم‌پیوندی و مشارکت، گذرگاه ورود به هستیِ عالم از طریق هستیِ من حاضر در-جهان است؛ منی که از طریق زبان هم می­توانم پیوند خود را با سنت­های تاریخی­ام حفظ کنم و هم می­توانم خود را با جهان­ های دیگر مرتبط کنم و از طریق هم­فهمی با دیگران، فهم خود را نیز محقق کنم و این همان رخدادی است که از آن به مثابۀ فهم و تفسیر یاد می­شود.

4- زبان‌مندبودگی زبان در فرایند تفسیر قرآن

در نگاه اندیشمندان اسلامی، رسالت تفسیر، ایضاح و بیان (ابن­فارس، ۱۴۰۴ق، ص۴)، کشف حقیقت و فهم معانی پیام الهی است (سیوطی، ۱۳۶۳، ص37). تفسیر یکی از قابلیت‌های زبان در فهم هر متن «اعم از گفتاری یا نوشتاری» است. توجه به ساحت‌های سه‌گانۀ زبان و تأثیر آن بر فهم آیات قرآن همواره در جهان اسلام مورد اهتمام اندیشمندان اسلامی بوده و نظراتی مفصل دربارۀ آن ارائه شده است.

 

1-4- نقش وجه جمعی زبان در تحقق تفسیر قرآن

متفکران اسلامی ضمن توجه به وضعیت جامعه و نقش آن در تفسیر متن مقدس قرآن بر این امر تأکید دارند که تعیّنات اجتماعی تأثیری بر محتوای متن قرآن ندارد و محتوای آن همواره ثابت است؛ اما از این نظر که این متن الهی برای نوع بشر تنزل یافته و «زبان» یکی از اعتباریاتِ بُعدِ اجتماعی است، متن می‌تواند در شکل و صورت از تغییرات اجتماعی تأثیر پذیرد (اژدری‌زاده، 1382، صص39-52).

تعیّن اجتماعی به این معناست که معرفت برساخت جامعه و محیط زیستۀ انسان است و جامعه هم می‌تواند خالق معنا باشد و هم می‌تواند امکان دسترسی به معرفت را محقق کند (توکل، 1370، ص57). از نگاه علامه، معرفت انسان و به ویژه معرفت‌های اعتباری به تبع عوامل گوناگون از جمله عوامل اجتماعی و فرهنگ شکل می‌گیرند (طباطبایی، 1390، ج2، ص217). تقلید و تعصب از جملۀ مهم‌ترین عوامل اجتماعی در شکل‌گیری فهم بشری هستند.

مدل فهم هرمنوتیک فلسفی در مسألۀ تفسیر متون مقدس اصول کلی حاکم بر فهم این متون را از اصول فهم سایر متون منتزع می‌کند و بر این عقیده است که اگرچه متن دینی به لحاظ فیزیکی، دارای صورتی عینی و واقعی است، اطلاق کتاب به معنای عرفی نیز بر این متون دور از واقعیت است (Lawrence , 2002, p. 190).

این به آن دلیل است که برخلاف سایر متون، مخاطبان واقعی یک متن دینی همواره به حقانیت و جاودانگی گزاره‌های دینی اعتماد و اعتقاد راسخ دارند و هر گونه انتزاع و بیگانگی میان محتوا، آموزه­ها و تعالیم متن مقدس با واقعیت­های زندگیِ کنونیِ خود را فاقد موضوعیّت می‌دانند و همواره خود را مخاطب مستقیم متن الهی می‌شمارند.

بر اساس بینش هستی‌شناسی در فرایند تفسیر، همواره ردّ پای «در-جهان-بودگیِ» مفسر در میان است و در-جهان-بودگی یکی از مظاهر زندگی جمعی است. مفسر مبتلا به وضعیتِ «با-دیگران-بودن» است و این به معنای مشارکت داشتنِ همدلانه در مسائل و مصائبی مشترک است که قوم یا ملتی در آن با یکدیگر سهیم هستند.

مفسر شریک و دردآشنای مسائل و مصائب قوم است و این شراکت و دردآشنایی مستلزم مراقبت و «تیمارداری» از همبستگیِ اهالی اجتماع است. حفظ همبستگیِ جمعی یکی از لوازم انسجام زندگی جمعی است. مفسر به شیوه‌ای تیماردارانه مراقب همبستگیِ جمعی است و متن مقدس با دعوت مؤمنان به هم‌دلی و مودّت نسبت به نوع بشر، قادر به ایجادِ سرپناه همبستگی بر سر همۀ شهروندان جامعه است.

در مواجهۀ اصیلانه با پیام مقدس، به سیاقی که پیامبر (ص) منادیِ آن بود، مفسر قرآن تمام همِّ خویش را به کار می‌گیرد تا متنِ جاودانه را به مثابۀ نماد صلح و برادری اعضای جامعه مورد التفات قرار دهد و هر آیۀ آن را در راستای حفظ انسجام وحدت جمعی تعبیر کند: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا...» (آل عمران/103).

لازمۀ گشودگی در برابر حقیقتِ پیام خداوند تعهد ورزیدن به حفظ حس هم­زبانی است که برآمده از روحِ زبان و ضامن نسبت زبان با حقیقت است (داوری، ۱۳۵۰، ص۴۲)، مفسر در گشودگی به سوی جهان متن، رفتاری یک‌سویه ندارد و خودِ متن نیز در این گشودگی سهیم است. متن با گشودن دروازه­های جهان خود به روی مفسر، هم‌زبانیِ دو عالم را میسر می‌کند و لازمۀ این هم‌زبانی احساس هم‌دلی‌داشتن با پیام جاودانه است. این مقتضای جاودانگی متن مقدس قرآن است که مخاطبان اعصار بتوانند مسائل و مصائبِ کنونی خود را با آن در میان گذارند و راهکاری فراخورِ هستیِ کنونیِ خود از آن دریافت کنند.

 

2-4- نقش وجه حملیِ زبان در تحقق تفسیر قرآن

تفسیر رویدادی کنش‌گر است. مفسر به واسطۀ رویکرد کنش‌گرایانه به سوی متن جاودانه، قادر است تعلق منحصرانۀ متن به واقعیت‌هایِ عصر نزول را پشت سر نهد و معنای متن را از چشم­انداز جهان حاضرِ خویش به روشنی­گاه بیاورد.

ساحت دلالت­مندی مقتضای هم‌دلی و هم‌زبانی با «در-جهان-بودگیِ» انسانِ معاصر است. در این ساحت، تفسیر نیازمند سیاق و فضایی مشترک است تا متنِ جاودانه را با وضعیتِ وجودیِ انسان معاصر درگیر و مرتبط کند و این کاری است که به عهدۀ زبان نهاده شده است. زبان قادر است شکاف‌های وجودیِ میان متن و مفسر را پشت سر گذارد و متن را از نظرگاه و سیاق جهان حاضر مورد خطاب قرار دهد.

وضعیت‌مندیِ جهان همواره پای آیات و سوَری خاص را به طور ویژه به جهان مفسر بازمی‌گشاید. برخی باور دارند زبان بیش از آنکه تابع وجه منطقیِ خود باشد، تابع احساس و احوالِ وجودِ آدمی است (میری، 1397، صص38-76)؛ یعنی مفسر در ساحتِ وجودِ خویش، بسته به رنج‌ها و دغدغه‌هایی که تجربه می‌کند و بسته به احوالی که بر وجودش عارض می‌شود، به شکلی خاص به زندگی‌اش معنا می‌دهد.

تفسیرهای مختلف جوامع اسلامی و شکل‌گیریِ فرقه‌ها و مذاهب اسلامی مصداق بارز سیاق و احوالی خاص است که بر مردم در جوامع گوناگون اسلامی عارض شده است. مفسر با تفسیرهایی که ناظر بر احوالِ انسانِ حاضر است، معنا را به جهانِ خود می‌آورد و با هر معنادادنِ نو، گویی متنی نو، انسانی نو و جهانی نو را طرح می­افکند. او با معنایی که بازنمایی می‌کند، زیستِ مؤمنانۀ انسانِ معاصر را به پیش می‌راند و جهان را از جمود و رخوت وامی‌رهاند.

در فرایند این بازنماییِ معاصرانه، به طریق اولی، شخصیت وجودیِ انسانِ حاضر در معرض ظهور قرار می­گیرد. اینکه در برخی از ادوارِ زمانی، آیاتی ویژه در کانون تفسیر مفسران قرار می‌گیرند، خود امری برآمده از وضعیت‌مندیِ انسان و زبان است. توجه به آیات مرتبط با حقوق بشر و حقوق زنان در اسلام از مصادیقِ تأثیر سیاق در برجسته‌سازیِ برخی از آیات قرآن است.

سیاق­مندی البته به همان اندازه که گاه آیاتی را به طور ویژه با جهان مفسر درگیر و مرتبط می‌کند، آیاتی را نیز در سایۀ غفلت و فراموشی قرار می­دهد. اما این غفلت و در سایه قرار گرفتن هرگز به منزلۀ پایان آن آیات نیست. به زبان پدیدارشناختی، «این فعالیت برجسته‌­سازی یا تأکید بر جنبه­هایی خاص، حقیقتی است که بنیان و ساختار تفسیر را بنا می­نهد و ویژگی اجتناب­ناپذیرِ هم­افق‌ساختن جهان متن با جهان مخاطب است» (Gadamer, 2004, p. 404)؛ زیرا زبان دغدغه‌های آدمی را آشکار می‌کند و بی‌مبالاتی‌هایش را در سایه قرار می‌دهد.

 

3-4- نقش وجه تاریخیِ زبان در تحقق تفسیر قرآن

تاریخ‌مندی یکی از برجسته‌ترین موضوع‌های مرتبط با زبان‌مندبودنِ تفسیر قرآن است. این ویژگی بر این اصل تأکید دارد که فهم هرگز در لحظه محقق نمی‌شود. باورهای هر قوم و ملتی در تاریخ دور و دراز اندیشه و فرهنگ آن ملت و قوم ریشه دارد.

تاریخ‌مندبودنِ تفسیر قرآن بر این امر تأکید دارد که برداشت‌های مختلف جوامع مختلف اسلامی از محتوای پیام قرآن امری دفعی نیست و حاصل ساختارهای متفاوتِ تاریخِ دین­باوریِ جوامع و محصولِ انباشت سرمایه‌های معرفت‌شناختی-دینیِ ملت‌های اسلامی است.

زبان حلقۀ اتصالی است که دین مردمان را به میراث‌های فکری، فرهنگی و تاریخی‌شان پیوند می­دهد. زبان به مثابۀ روشنی­گاه، پرسش­هایی را پیش روی مؤمنان قرار می­دهد که بسیاری از آنها در تاریخ دور و درازِ هستیِ مؤمنانۀ آنها ریشه دوانده است: «پس هر گاه زبان سکوت می کند، حقیقت در نهان‌گاه است» (Heidegger, 1988, p. 283).

هر جامعه‌ای در روشنی­گاه زبان، میراث­دار مسائل و مصائبی است که از بستر واقعیت‌های زیست‌شدۀ جهانِ او سر برآورده است. پس هر گاه زبان مفسر از بیان حقیقتی خاموش بود، باید دانست تاریخِ او در رابطه با امرِ حاضر در غفلت و بی‌خبری فروغلطیده است؛ یعنی جامعه‌ای خود را از امکان التفات به حقیقتی از حقیقت‌های پیام جاودانه محروم داشته یا در محرومیت فرومانده است.

در عین حال، بسیاری از پرسش‌های بنیادین جوامع اسلامی به ریشه‌های تاریخِ فرهنگیِ آنها بازمی‌گردند. هرچند گاه پرسش‌ها خود را بسیار بدیع جلوه می­نمایند، به زبان پدیدارشناختی، «در این بدیع‌نمایی، افق­های گسترش­یافتۀ هستیِ مستورمانده در حال خودآشکارگی و خودظهوری هستند» (Heidegger, 1988, p. 207).

مفسر با تفسیر خود، ابتدا تاریخِ هستیِ خویش را به معرض ظهور می­آورد و نشان می­دهد خودش در کدامین منزلگاه اندیشه سکنی گزیده است (Heidegger, 1956, p. 298). در اینجا، باز می‌توان به مسالۀ حقوق بشر ارجاع داد که باوری در رابطه با آن رواج دارد که معتقد است این دست از پرسش‌ها در جهان اسلام مسبوق به سابقه نیست و حاصل تعامل جوامع اسلامی با اندیشه‌های دنیای مدرن است. اما تاریخ نبردها و ازجان‌گذشتگی‌هایی که در جهان اسلام برای حفظ جان و کرامت انسان به وقوع پیوسته‌اند حاکی از آن است که اگرچه خودِ اصطلاح «حقوق بشر» برساختِ جوامع اسلامی نیست، توجه اسلام و پیروان آن به کرامت انسانی و ارج‌نهادن و پاسداری از نفس انسان یک مسالۀ جهانی است و مختص جامعه‌ای خاص نیست؛ هرچند می‌توان دربارۀ شیوع این اندیشه در جوامع مختلف بحث و نقدهایی وارد کرد.

به عنوان نکتۀ پایانی در فهم زبان‌مندبودگیِ رویداد تفسیر، این موضوع اهمیت بسیار دارد که تا زمانی که مفسر روح و جان خود را بر حقیقت پیام گشوده ندارد، راهی به سوی حقیقت کلام الهی بر او گشوده نخواهد شد. پیام جاودانه پایان­ناپذیر است و شرط همراهی در راه جاودانۀ هم‌دلی مؤمنانه با پیام از طریق هم­زبانی مؤمنانه است. ما با زبان به دنیای متن راه می­گشاییم، اما شرط رسیدن به روشنی­گاهِ حقیقت گوش‌سپردن خاکسارانه و جست‌وجوگریِ حنیفانه در راهی است که صرفاً با دانش‌های زبانی و داده­های علمی محقق نخواهد شد و خضوع و خشوعی ابراهیم‌وار می­طلبد و فقط به این طریق می­توان همچون مفسر، به قلمرو ایضاح و انفتاح پیام پا نهاد و تمرین راست­کیشی را مشق کرد.

 

5- نتیجه‌گیری

تفسیر به معنای فراافکندن نور از حقیقت جهان معاصر به جهان پیام مقدس است. به لطف زبان است که تفسیر مسائل و معضلات انسانِ حاضر را با متن در میان می­گذارد و این در-میان-نهادگی مستلزم فضای مشترکِ زبانی، میان پیام مقدس و مخاطب مؤمنی است که از جهان اکنونِ خود، متن جاودانه را مورد خطاب قرار می‌دهد و مسائل جهان خود را مدلولِ مستقیم دلالت­های آیات قرآن می­شمارد.

مفسر از طریق گشودگی در برابر پیام، رسالت کشف حقیقت و فهم معانی پیام الهی را بر دوش خود پذیرا شده است. در این راستا، زبانِ قوم از طریق شبکة وسیع ارجاعات، نشانه­ها و نظام­های معنایی، با آشکار‌کردن اوضاع و احوال مؤمنِ معاصر، نحوۀ تعامل او با متن را نیز آشکار می‌کند.

زبان هم می‌تواند خالق تفسیر باشد و هم می‌تواند مفسر را به سوی تفسیری خاص سوق دهد و ذهن و اندیشۀ او را از دیگر تفسیرها به دور نگه دارد یا دچار غفلت کند. این امر از طریقِ سه ساحتِ وجودیِ زبان صورت می‌گیرد: ساحت جمعی، ساحت حملی و ساحت تاریخیِ زبان.

ساحت جمعیِ زبان، ساحتِ «تیمارداری» و همبستگیِ اهالیِ یک زبان است. مردم به واسطۀ زبان با هم سخن می‌گویند و در ساحت زبان، به شیوۀ دل‌مشغولانه و «تیماردارانه» شریک دردآشنای رنج یکدیگر هستند. مفسر نیز به عنوان عضوی از اعضای جامعه از ابتدا با رنج و شادیِ مردمان خویش سهیم است. از آغاز با مردم است و از آغاز درهای وجودِ خود را به سوی ایشان بازگشوده است.

دردآشناییِ مسئولانه مستلزم دل‌مشغولی و دغدغه‌مندی است. مفسر امکان‌های وجودیِ مردمان خویش را می‌شناسد وهمِّ خویش را به کار می‌گیرد تا امکان‌های اجتماعیِ خویش را به ابزار همبستگیی خود تبدیل کند. مفسر چون رنج ودغدغۀ مردم خود را می‌شناسد، خود را مراقب و «تیماردار» احوالِ جمعیِ آنها می‌داند. حفظ همبستگیِ جمعی سیره‌ای پیامبرانه و مهم‌ترین دغدغۀ مفسر حقیقی قرآن است. پس در فرایند تفسیر، روی متن جاودانه به مثابۀ نماد وحدت جمعیِ ملت خود و امت اسلامی تأمل می‌کند.

ساحتِ حملیِ زبان، ساحتِ گفت‌وگو در ساختارِ سیاق است. احوال­مندیِ زبان تا حد زیادی برساخت سیاق است. مفسر در ساختارِ سیاق، احوالِ وجودیِ قوم خویش را آشکار می‌کند.

شکل‌گیریِ مذاهب و فرقه‌های اسلامی تا حد زیادی برساخت احوالی است که جوامع گوناگون اسلامی در قرن‌های متمادی تجربه کرده‌اند و بسته به احوالی که بر ایشان عارض شده، مفاهیمِ متن قرآن را به گونه‌ای خاص تفسیر کرده‌اند. در پرتو همین تفاسیر منحصربه‌فرد، هر جامعه طرح خویش را بر زندگیِ مؤمنانۀ خویش نقش بربسته و و متن مقدس را به گونه‌ای خاص از آنِ خود کرده است. ساحتِ تاریخی، ساحتی است که معرفت‌های جمعیِ مؤمنان که حاصل قرن‌ها تأمل، جهد و پویش فکری آنها در آیات متن مقدس جاودانه است را آشکار می‌کند.

از نگاه هستی‌شناسی، نه هیچ فهمی نقطۀ آغاز خویش است و نه هیچ تفسیری نخستین تفسیر جهان است. فهم و تفسیر همواره محصول لایه­های برهم‌انباشتة فرهنگی است که قرن­ها تجربه و زندگیِ واقعی مردمان امکان تحقق آن را مهیا کرده است. برای مثال، می‌توان فهم انسانِ مؤمنِ معاصراز مفاهیمی همچون انسان، حقوق بشر، حقوق زن و امثال آن را زاییدۀ تاریخ مواجهۀ آنها با مسائلِ زیستۀ مرتبط با این مفاهیم به شمار آورد.

زبان، دین مردمان را به میراث‌های فکری، فرهنگی و تاریخی‌­شان پیوند می­دهد و آنها را با پرسش­هایی مواجه می‌کند که در تاریخ دور و درازِ هستیِ مؤمنانۀ آنها ریشه دوانیده‌اند. اما اگر تاریخ یک قوم در بیان حقیقتی از حقایق پیام جاودانه در سکوت فرو مانَد، باید دانست تاریخِ او امری از امور معنوی خویش را مورد غفلت و بی‌خبری قرار داده است؛ یعنی زبان، هم با سخن‌گفتن و هم با سکوتِ خود، تاریخ زیستِ مؤمنانۀ ما را بر ما آشکار می‌کند.

با این حال، هرگز نباید از این مسأله غافل ماند که هم‌دلی مؤمنانه و تواضع حنیفانه در برابر آموزه­های متن مقدس مهم‌ترین اصل در فهم و دریافت معانی متن قرآن است؛ در حقیقت، مؤمن فقط زمانی قادر به هم­زبانی و هم‌دلی با کلام الهی خواهد بود که پیش­تر، فروتنی و خشوع خود در برابر حقیقت پیام خداوند را تمرین کند و از طریق مجاهدت و تلاش در طریق بندگی، اعتقاد راسخ خود را به معنابخشی و جاودانگی کتاب الهی ثابت و پایدار بدارد؛ زیرا چنانکه ملاصدرا حکیم و فیلسوف اسلامی فرموده است، شرط فهم قرآن این است که خوانندۀ متن، خود را ایستاده در محضر خداوند بداند؛ گویی خداوند او را به اقسام لطف و مهربانی مخاطب قرار داده است و با او گفت‌وگو می­کند.

 

[1] dazein

[2] ontologik

[3] context

[4] logos

[5] legein

[6] situational

[7] interpretable

The Holy Quran.

Abyar, S., Bidhendi, M., & Zarieh, M. J. (2013). The role of presuppositions in understanding the text from the perspective of Gadamer and Allameh Tabatabaei. Religious Thought, 34, 79-96.

https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/996581 [In Persian]

Ahmadi, B. (2018). Heidegger and the fundamental question. Tehran: Nashr Markaz. [In Persian]

Ajdarizadeh, H. (2003). The social determination of revealed knowledge in the thought of Allameh Tabatabaei. Journal of Methodology of Humanities, 35, 110-134. https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/9523 [In Persian]

Babaei, A. A. (2015). Methodology of Quranic interpretation (6th ed.). Tehran: Samt, Institute of Seminary and University. [In Persian]

Center for Culture and Quranic Encyclopedias. (1995). Quranic sciences among the interpreters. Qom: Maktaba Al-'Allam Al-Islami. [In Persian]

Davari, R. (1971). Poets in the age of Asrat. Tehran: Nile Publications. [In Persian]

Dreyfus, H. (1998). Being-in-the world. Combridge. The MIT Press.

Gadamer, H. G. (1976). Hegel's dialectic: Five hermeneutical studies (P. C. Smith, Trans.). New Haven: Yale University Press.

Gadamer, H. G. (2004). Trruth and metod (J. Weinsheimer, Trans., D. E. London, Ed.). Continuum Publishing Group.

Habibi, T., Talebzadeh, S. H., & Rajabi, A. (2022). Historicism and its relation to fundamental ontology in Heidegger's existence and time. Philosophy Journal, 2, 72-57. https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/1995475 [In Persian]

Haji Esmaili, M. R., Kamalvand, P., & Rahimi, S. (2013). The role of presuppositions and preconceptions in the interpretation of the holy Quran from the perspective of Ayatollah Javadi Amoli. Journal of Quranic and Hadith Studies, 2(6), 79-102.

https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/1008268 [In Persian]

Heidegger, M. (1956). Existence and being (2nd pub., Edition and Introduction by W. Brock). Chicago.

Heidegger, M. (1984). On the way to language (P. D. Hertz, Trans.). New York: Harper and Row.

Heidegger, M. (1988). Leshymnes de Holderlin: La Germanieez Le Rhim (F. Fedier, Trans.). Gallimard.

Heideggrr, M. (1993). Letter on humanism and the question concerning technology (F. A. C Apuzzi & J. Gleen, Trans., D. F. Krell, Ed.). Basic Writings Revised andExpanded.

Heidegger, M. (2010). The beginning of artistic work (P. Zia-Shahabi, Trans.). Tehran: Hermes Publications. [In Persian]

Heidegger, M. (2019). Being and language (S. Emadi, Trans.). Tehran: Qoqnos. [In Persian]

Heidegger, M. (2019). Being and time (A. K. Rashidian, Trans.). Tehran: Nay Publications. [In Persian]

Ibn Fares, A. (1983). Ma’aj Mamqa’is al-Lagha. Beirut: Dar al-Jil. [In Arabic]

Jabbari, A. (2010). Martin Heidegger's existential sociology. Tehran: Critique of Culture. [In Persian]

Kockelmans, J. (1972). On the Heidegger and languag. Northwestern University Press: Evanston Il.

Korang Beheshti, R., & Safian Esfahani, M. J. (2015). Language from the perspective of Plato and Heidegger: A comparative study. Metaphysics, 7, 41-64.

https://dor.isc.ac/dor/20.1001.1.20088086.1394.7.19.5.3 [In Persian]

Lawrence, F. (2002). Gadamer; The hermenuticrevolotionand theology. Robert J. Dostal the Cambridge. University Press.

Miri, S. J. (2018). Mother tongue. Tehran: Critique of Culture. [In Persian]

Piravi Vanak, M. (2019). Phenomenology, the "Path" of thinking and research. Philosophical Research, 13, 127-144.

https://doi.org/10.22034/jpiut.2019.28780.2061 [In Persian]

Rahbar, N., & Khabazi Kenari, M. (2018). Aurignacianism: The origin of language and understanding in the thought of Gadamer and Heidegger. Scientific Research Bi-Quarterly of Being and Cognition, 5(2), 11-128. https://philosophy.mofidu.ac.ir/article_43183.html [In Persian]

Rajabi, R., & Suleiman Heshmat, R. (2015). Language in Heidegger's thought. Philosophy Journal, 4, 23-40.

https://www.magiran.com/p1572396 [In Persian]

Saeedi Roshan, M. B. (2011). The language of the Quran from a functional cognitive perspective. Quarterly of Interpretive Studies, 2(5), 165-183.

https://search.isc.ac/dl/search/defaultta.aspx?DTC=8&DC=511519 [In Persian]

Suyuti, J. (1984). Al-Tahbir fi ‘Ilm al-Tafsir. Beirut: Dar al-Fikr. [In Persian]

Tabatabaei, M. H. (2011). Principles of philosophy and the method of realism. Qom: Islamic Publications Office. [In Persian]

Tavakol, M. (2011). Sociology of science. Tehran: Scientific-Cultural. [In Persian]

Wittgenstein, L. (1953). Philosophical investigation (G. E. M. Anscombe, Trans.). Oxford.

Zafar Mohebi, A., & Khairi, H. (2011). The role of social determination in interpretation. Islam and Social Studies, 3, 109-137. https://kms.dte.ir/article/410104334-1902 [In Persian]

قرآن کریم.
آبیار، سهیلا، بیدهندی، محمد، و ذریه، محمدجواد. (1392). نقش پیش‌فرض‌ها در فهم متن از نظر گادامر و علامه طباطبایی. اندیشۀ دینی، 34، 79-96.
ابن‌فارس، احمد. (1404ق). معج ممقاییس اللغه. بیروت: دارالجیل.
احمدی، بابک. (1397). هایدگر و پرسش بنیادین. تهران: نشر مرکز.
اژدری‌زاده، حسین. (1382). تعیّن اجتماعی معرفت‌های وحیانی در اندیشۀ علامه طباطبایی. مجلۀ روششناسی علوم انسانی، 35، 110-134.
بابایی، علی‌اکبر. (1394). روش­شناسی تفسیر قرآن (چاپ ششم). تهران: سمت، پژوهشکدۀ حوزه و دانشگاه.
پیراوی‌ونک، مرضیه. (1398). پدیدارشناسی، «راه» تفکر و تحقیق. پژوهش­های فلسفی، 13، 127-144.
توکل، محمد. (1370). جامعهشناسی علم. تهران: علمی- فرهنگی.
جباری، اکبر. (1399). جان­شناسی اگزیستانسیال مارتین هایدگر. تهران: نقد فرهنگ.
حاجی اسماعیلی، محمدرضا، کمال‌وند، پیمان، و رحیمی، سجاد. (1392). نقش پیش‌فرض‌ها و پیش‌فهم‌ها در تفسیر قرآن کریم از منظر آیت‌الله جوادی آملی. نشریۀ مطالعات قرآن و حدیث، 2(6)، 79-102.
حبیبی، طاهره، طالب‌زاده، سیدحمید، و رجبی، احمد. (1401). تاریخ‌مندی و نسبت آن با هستی­شناسی بنیادین در وجود و زمان هایدگر. نشریۀ فلسفه، 2، 72-57.
داوری، رضا. (1350). شاعران در زمانۀ عسرت. تهران: انتشارات نیل.
راه­بار، ندا، و خبازی کناری، مهدی. (1397). ارایگنیس: خاستگاه زبان و فهم در اندیشۀ گادامر و هایدگر. دوفصلنامۀ علمی پژوهشی هستی و شناخت، 5(2)، 11-128.
رجبی، روح‌الله، و سلیمان حشمت، رضا. (1394). زبان در اندیشۀ هایدگر. نشریۀ حکمت و فلسفه، 4، 23-40.
سعیدی روشن، محمدباقر. (1390). زبان قرآن از منظر کارکردشناختی. فصلنامۀ مطالعات تفسیری، 2(5)، 165-183.
سیوطی، جلالالدین. (1363). التحبیر فی علم‌التفسیر. بیروت: دارالفکر.
طباطبایی، محمدحسین. (1390). اصول فلسفه و روش رئالیسم. قم: دفتر انتشارات اسلامی.
ظفرمحبی، علی، و خیری، حسن. (1400). نقش تعیّن اجتماعی در تفسیر. اسلام و مطالعات اجتماعی، 3، 109-137.
کورنگ بهشتی، رضا، و صافیان اصفهانی، محمدجواد. (1394). زبان از نظر افلاطون و هایدگر: یک بررسی مقایسه‌ای. متافیزیک، 7، 41-64.
مرکز الثقافه و المعارف القرآنیه. (1374). علوم القرآن عند المفسرین. قم: مکتب العلام الاسلامی.
میری، سیدجواد. (1397). زبان مادری. تهران: نقد فرهنگ.
هایدگر، مارتین. (1379). سرآغاز کار هنری (پرویز ضیاءشهابی، مترجم). تهران: انتشارات هرمس.
هایدگر، مارتین. (1398). هستی و زبان (سیاوش عمادی، مترجم). تهران: ققنوس.
هایدگر، مارتین. (1399). هستی و زمان (عبدالکریم رشیدیان، مترجم). تهران: نشر نی.

Articles in Press, Accepted Manuscript
Available Online from 08 June 2026
  • Receive Date: 28 October 2024
  • Revise Date: 27 December 2025
  • Accept Date: 15 February 2026