مفهوم‌سازی کلان استعارۀ «دوقطبی‌سازی سیاسی جریان نفاق» در قرآن با تکیه بر رویکرد زبان‌شناسی شناختی (موردپژوهی عبدالله ابن أبی)

نوع مقاله : مقاله پژوهشی فارسی

نویسندگان

1 استاد گروه زبان و ادبیات عربی، دانشگاه تهران، تهران، ایران

2 دانشجوی دکتری زبان و ادبیات عربی، دانشگاه تهران، تهران، ایران

چکیده

علوم شناختی یا مطالعات تجربی ذهن حوزۀ معنایی جدیدی است که نظام­های مفهومی را مطالعه می‌کند. استعاره، با مفهوم جدید خود در علوم شناختی، به عنوان جزء اساسی تفکر و ادراک بشر محسوب می‌شود و ابزاری مناسب برای درک چگونگی مفهوم­سازی مفاهیم انتزاعی با تبیین نگاشت‌هایی از همۀ سطوح زندگی به شمار می­رود. بر این اساس، کلان‌استعاره نوعی استعارۀ مفهومی است که در روساخت متن حضور ندارد، بلکه در سراسر متن به شکل مفهومی نمود پیدا می‌کند و ساختار ذهنی متن را تشکیل می‌دهد. در واقع، این کلان­استعاره است که به تمامی خُرده استعاره‌های استفاده‌شده در متن انسجام می‌بخشد و آنها را حول یک محور ثابت گرد می‌آورد. کلان­استعارۀ «دوقطبی­سازی سیاسی جریان نفاق» در قرآن نیز مفهومی انتزاعی است که توسط حوزه­های عینی متفاوتی مفهوم­سازی شده­ است. هدف از پژوهش حاضر که به روش توصیفی-تحلیلی تدوین شده است، تبیین نظام­مندی کلان­استعارۀ دوقطبی­سازی سیاسی عبدالله­ابن­ابی در قرآن کریم و امکان درک جنبه­های مختلف مفهومی آن است. یافته­های پژوهش حاکی از آن است که در کلان­استعارۀ «دوقطبی‌سازی سیاسی جریان نفاق»، پول به عنوان مهم‌ترین منبع قدرت و تحریم اقتصادی، تهدید، ارعاب، توهین، تحقیر، دروغ، کنترل و سلطه به عنوان حوزه‌های مبدأ، نظام مفهومی چندگرایانۀ انسان از کلان­استعارۀ دوقطبی‌سازی سیاسی جریان نفاق را ساخت­بندی می­کنند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


1- طرح مسأله

رهیافت زبان­شناسی شناختی در اوایل دهة 1970 در مقابل رویکردهای صوری زبان شکل گرفت. این مکتب جدید ریشه در ظهور علوم شناحتی مدرن در دهه­های 1960 و 1970 دارد (اونز و گرین، 1398، ص11). زبان‌شناسی شناختی رویکردی است که بر اساس آن، می‌توان با مطالعة زبان به ماهیت و ساختار افکار و آرای ذهن انسان بر اساس تجربیات او از جهان، نحوة درک و الگوهای مفهوم­سازی پی برد (راسخ­مهند، 1393، ص6). استعاره، در علوم شناختی، مفهومی جدید پیدا کرده است. لیکاف و جانسون[1] برای اولین بار مطرح کردند که «استعاره مختص به زبان عادی انسان نیست، بلکه در اندیشه و رفتار او نیز نمود می­یابد. در واقع، نظام مفهومی متداولی که انسان در قالب آن می­اندیشد و عمل می‌کند، اساساً از ماهیتی استعاری برخوردار است» (1396، ص21). بنابراین، معنای استعاره در علوم شناختی گسترده­تر شد و به عنوان وسیله­ای برای درک بشر از طریق ایجاد نگاشت­های مفهومی بین حوزه­های مفهومی به کار رفت. از آنجا که تعابیر قرآنی «مفهوم­سازی­هایی خاص از موقعیت­هایی است که با بافت و سیاق آیات تناسب دارد» (قائمی­نیا، 1390، ص191)، مفهوم­سازی­های قرآن از موقعیت­های مختلف، با نگاشت­های معرفت‌شناختی و هستی­شناختی میان فضاهای مادی و غیرمادی صورت می‌گیرد. چه، «قرآن شبکه­ای به‌هم‌پیوسته از استعاره­های مفهومی است و استعاری‌بودن ساختار قرآن، زبان استعاری‌اش را می­آفریند» (قائمی­نیا، 1397، ص170). قرآن برای مفهوم­سازیِ مفهوم انتزاعی دوقطبی­سازی سیاسی جریان نفاق از استعاره­ استفاده می‌کند و با استفاده از مبادی عینی، مفهوم انتزاعی دوقطبی­سازی را ساخت­بندی می‌کند. تبیین استعاره­ها در حوزة سیاست از اهمیت بیشتری برخوردار است. چه، باورهای سیاسی در قالب کلان‌استعاره‌های مفهومی شکل می­گیرند.

افزون بر این، تحلیل­های نظام­مند استعاره­های مفهومی در قرآن می­تواند راهکارهایی جدید برای دریافت آنها به دست دهد. «عبدالله بن أبی بن سلول، از قبیلۀ خزرج و از انصار مدینه بود که رئیس منافقان صدر اسلام به شمار می‌رفت» (طباطبایی، 1378، ج4، ص13). محور سورة منافقون افشاگری نفاق اجتماعی عبدالله بن ابی است. وی در جامعۀ نوپای اسلامی به ایجاد دوقطبی­سازی سیاسی اقدام می­کرد؛ دوقطبی­سازی میان مهاجران و انصار (منافقون/7-8)، دوقطبی­سازی میان مسلمانان و یهودیان (حشر/11) و دوقطبی­سازی میان مسلمانان در جنگ احد (آل­عمران/167-168) فقط نمونه‌هایی از اقدامات توطئه‌آمیز او هستند که در قرآن به آنها تصریح شده­ است. از این رو، نگارندگان در جستار حاضر نخست، آیات متضمن قول عبدالله بن أبی­ در جریان­های دوقطبی‌سازی‌های سیاسی را به عنوان داده­های پژوهش استخراج کرده و سپس، به طور مختصر جریان­های نفاق در صدر اسلام را توضیح داده‌اند. آنگاه، نگاشت­های مفهومی استنباط­شده از حوزه‌های عینی برای مفهوم­سازی حوزة انتزاعی دوقطبی­سازی را در این داده­ها تبیین کرده‌اند.

پژوهش حاضر در پی پاسخ‌گویی به پرسش‌های زیر است:

- عبدالله بن أبی چگونه از ابزار زبان برای دست­یابی به اندیشة دوقطبی­سازی سیاسی استفاده کرده است؟

- در کلان‌استعارۀ دوقطبی سازی، تناظرها/نگاشت‌های مفهومی بین حوزۀ مبدأ و حوزۀ مقصد چگونه صورت می‌گیرد؟

 

2- پیشینۀ پژوهش

بررسی دوقطبی­سازی سیاسی جریان نفاق در قرآن کریم از نظر استعارة مفهومی تا کنون مورد توجه پژوهشگران نبوده است؛ حال آنکه پژوهش‌های ارزنده­ای دربارة استعاره‌های مفهومی این کتاب مقدس تدوین شده‌اند که به برخی از آنها در این مجال اشاره می‌شود:

- مرتضی قائمی و اختر ذوالفقاری (1395) در مقالۀ «بررسی استعاره‌های شناختی در حوزۀ زندگی دنیوی و اخروی در زبان قرآن؛ «استعارۀ عام مقصود مقصد است»، با رویکرد زبان‌شناختی، یکی از کلان‌استعاره‌های قرآنی را تبیین کرده‌اند. این استعاره از نگاشت‌های اصلی عبارت‌های قرآنی دربارۀ دنیا و آخرت به شمار می‌آید.

- امیر بنی‌عصار (1397) در مقالۀ «نقش استعارۀ مفهومی در فهم آیات با تطبیق استعارۀ «زندگی تجارت است»»، دریافته است که در گسترۀ کاربست استعاری زبان قرآن، استعارۀ «زندگی تجارت است» الگویی مناسب برای به تصویر کشیدن حقیقت زندگی انسان و نقش زمینه‌ساز استعاره در فهم معانی پیچیدۀ قرآن است.

- عالیه کرد زعفرانلو و فائقه ابراهیم‌پور (۱۳۹۸) در مقالۀ «بررسی طرحواره‌های تصویری جانسون در آیات توصیف‌کنندۀ دوزخ و بهشت در چارچوب معناشناختی شناختی»، طرحواره‌های تصویری حجمی و حرکتی و قدرتی مطرح‌شده توسط جانسون در آیات توصیف‌کنندۀ دوزخ و بهشت را تبیین کرده‌اند. گسترۀ پژوهش آنان طرحواره‌های تصویری موجود در سه سورۀ واقعه، انسان و الرحمن و تمامی آیاتی بوده است که در آنها الفاظ «جَنَّة، فردوس، روضة، عدن، دارالسلام، جهنّم، جحیم، نار، سقر و سعیر» به کار رفته‌اند.

- علی اسودی و سمیه مدیری (1400) در مقالۀ «بررسی طرحواره‌های تصویری قرآن کریم بر اساس نظریۀ جانسون؛ مطالعۀ موردی سورۀ صافات»، به این نتیجه رسیده‌اند که طرحواره‌های تصویری، در راستای درک بهتر مفاهیم غیرتجربی، همچون بهشت، جهنم، کفر، ایمان و مانند آن ایجاد شده‌اند.

- عزت ملاابراهیمی و آیت حق‌دوست (1403) در مقالۀ «مفهوم‌سازی کلان استعارۀ «استدلال به مثابۀ جنگ» در فرهنگ قرآن کریم»، این کلان‌استعاره را در آیات احتجاجی قرآن کریم ذیل دو مجموعۀ «نمحاجّه» و «جهاد» مفهوم‌سازی کرده و به این نتیجه رسیده‌اند که در زنجیرۀ ‌استعاری زبانِ جنگ قرآن، آنچه با عناصر این قلمرو ارتباط دارد، مانند حمله، ضدحمله، عقب‌نشینی، شکست، تسلیم و مانند آن، همگی در قلمرو مفهوم استدلال و احتجاج قرآنی انعکاس یافته‌اند.

از جست‌وجوهای انجام‌شده دانسته شد که استعاره‌های مفهومی دوقطبی­سازی سیاسی جریان نفاق در قرآن، با محوریت آیات مربوط به عبدالله بن أبی، در نوع خود پژوهشی جدید و از ظر اهمیت استعاره­ها در حوزة سیاست با پنهان‌سازی واقعیت­های تنزل­دهنده درخور توجه است.

 

3- مبانی نظری پژوهش

صاحب‌نظران در کتاب فلسفة جسمانی، سه نتیجه را به عنوان یافته­های عمدة علوم شناختی و استعاره‌های مفهومی برشمرده‌اند که این یافته­ها سلطة بیش از دو هزار سال اندیشة فلسفی کلاسیک غرب بر جنبه­های خرد و استدلال را به چالش می­کشد. آنها معتقد هستند «ذهن اساساً جسمانی، اندیشه عمدتاً ناآگاهانه و مفاهیم انتزاعی غالباً استعاری هستند» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، ص19). در این نگرش، عموماً خرد (ذهن) جسمانی در مقابل خرد ناجسمانی فلسفة کلاسیک غرب قرار می­گیرد و این پدیده را ناشی از ماهیت مغز انسان، جسم انسان و تجربة جسمانی آن می‌دانند. در این رهیافت، «ساختارهای نورونی و شناختی­ که توانایی حسی-حرکتی را برای انسان فراهم می­کنند، توانایی خلق نظام‌های مفهومی و روش­های استدلال را نیز به او می­دهند» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، ص20). لیکاف و جانسون وجود ناآگاه شناختی را واقعیتی بنیادی برای تمامی مفاهیم علوم شناختی می­دانند و معتقد هستند «انسان نمی­تواند هوشیاری مستقیم و آگاهانه­ای نسبت به بخش عمده­ای از آنچه که در ذهن او می­گذرد داشته باشد» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، ص32). آنان استعارة اولیه[2] از دیدگاه مدل­سازی نورونی را این­گونه بیان می­کنند:

تجارب و قضاوت­های ذهنی به گونه­ای با تجربه­های حسی-حرکتی انسان در کنش­های روزمره هم­بسته می‌شوند که از طریق شبکه­های نورونی به یکدیگر پیوند می­خورند. استعارة اولیه فعال‌سازی این ارتباط­های نورونی است که در آن استنباط حسی-حرکتی امکان مفهوم­سازی تجارب و قضاوت­های ذهنی را پیدا می­کند. استعاره­های مفهومی امکان استفاده از استنباط حسی-حرکتی را برای مفهوم­سازی انتزاعی و خرد  فراهم می‌آورند (لیکاف و جانسون، 1393، ج2، ص350).

استعارة اولیه­ به عنوان نگاشت­ مفهومی میان‌حوزه­ای از حوزة مبدأ (حسی-حرکتی) به حوزة هدف (حوزة تجربة ذهنی) اجتناب­ناپذیر است. به عبارت دیگر، استعاره­های مفهومی از یک حوزة مبدأ[3]، یک حوزة هدف[4] و یک مجموعه نگاشت[5] میان آنها تشکیل شده­اند. حوزه­های مبدأ عینی­تر و حوزه­های هدف انتزاعی­تر هستند. در زبان‌شناسی شناختی، استعاره به صورت فهم یک حوزة مفهومی برحسب حوزة مفهومی دیگر تعریف می­شود. یک راه کوتاه برای درک این دیدگاه از استعاره به این صورت است که حوزة مفهومی «الف»، حوزة مفهومی «ب» است که استعارة مفهومی نامیده می­شود. در واقع، استعارة مفهومی از دو حوزة مفهومی تشکیل شده است که در آن یک حوزه برحسب دیگری فهمیده می­شود:

حوزة مفهومی خود یک سازمان منسجم از تجربه است. حوزة مفهومی که انسان برای فهم حوزة مفهومی دیگر، عبارت­های استعاری را از آن استخراج می­کند، حوزة مبدأ نامیده می­شود و حوزة مفهومی که به این ترتیب فهمیده می­شود، حوزة هدف است. حوزة هدف همان حوزه­ای است که انسان تلاش می­کند آن را به کمک حوزة مبدأ بفهمد (کوچش، 1395، صص20-21).

در الگوی لیکاف و جانسون، سه نوع استعارۀ مفهومی معرفی شده‌اند که عبارت‌اند از: استعارة ساختی[6]، استعارة هستی‌شناختی[7]، استعارة جهتی[8].

استعارة ساختی، استعاره­ای است که بر اساس آن، «مفهومی به صورت استعاری در ارتباط با مفهومی دیگر ساخت‌بندی می­شود. این نوع استعاره­ها بر مبنای پیوندهای نظام­مند موجود در تجربیات انسان شکل می‌گیرند» (لاینز، ۱۳۸۳، ص۳۵). استعارة هستی­شناختی، استعاره­ای است که بر اساس آن، تجربة انسان از اشیاء و مواد مادی، مبنایی را برای فهم در اختیار انسان قرار می‌دهد. تجربیات انسان در ارتباط با اشیای مادی و به‌ ویژه بدن انسان، مبنای شکل­گیری استعاره‌های هستی‌شناختی هستند. در این رویکرد، «زبان نه تنها نقش اولی خود را از دست می‌دهد و نقش ثانوی می‌گیرد، بلکه شباهت هستی‎شناختی میان عناصر دو حوزه در قامت نقش اول در کار است» (قائمی‌نیا، 1397، ص49). در استعاره­های هستی­شناختی، مفاهیم انتزاعی بر مبنای اشیاء، مواد و حجم دریافت می‌شوند:

حوزة مقصد با توجه به برداشتی کلی از مفهوم حوزة مبدأ به ساخت استعارة مفهومی وارد می­شود. در استعاره‌های ساختاری جزئیات زیادی از حوزة شناختی مبدأ به کار گرفته می­شود تا مفهومی در حوزة مقصد شکل بگیرد. ولی در استعاره­های هستی­شناختی، اطلاعاتی محدود و کلی از حوزة شناختی مبدأ به کار گرفته می­شود تا مفهومی در حوزة مقصد شکل بگیرد (افراشی، 1397، ص55).

استعارة جهتی، استعاره­ای است که:

کل یک نظام از مفاهیم را در ارتباط با یک نظام دیگر سازمان­بندی می­کند. بیشتر این استعاره­ها با جهت­های فضایی، مانند بالا/پایین، درون/بیرون، جلو/عقب، دور/نزدیک، عمیق/کم­عمق و مرکز/حاشیه در ارتباط هستند. استعاره­های جهتی مفهوم جهت فضایی را برای انسان ارائه می­دهند. بنابراین، تجربیات بنیادین انسان از جهت‌های فضایی سبب شکل­گیری استعاره­های جهتی می­شود (لیکاف و جانسون، 1396، صص37-127).

برای مثال، عبارت «بیشتر بالاست» نمونه­ای از این نوع استعاره­ است:

انسان در تجربیات روزمرۀ خود به طور مداوم با مواردی روبه‌رو می‌شود که در آنها افزایش یک ماده (برای مثال، ریختن آب بیشتر در یک لیوان) موجب افزایش ارتفاع آن ماده (برای مثال، سطح آب در لیوان) می‌شود. این موضوع مبنای تجربی قوی‌ای برای استعارة پایة «بیشتر بالاست» به انسان می‌دهد (Lakoff & Turner, 1989, p. 83).

 

4- داده‌های اصلی پژوهش

در این بخش، پس از بیان مفهوم دوقطبی­سازی، نگاشت­های حاصل از گزاره­های دارای ظرفیت استعاری تبیین و تحلیل می­شوند.

 

1-4- مفهوم دوقطبی­سازی

برای واژۀ «ق ط ب» در کتاب‌های لغت معانی مختلفی بیان شده‌اند. فراهیدی آن را «ستاره­ای کوچک، سفیدرنگ و شبیه سنگ آسیا می‌داند که میان دو ستارۀ جدی و فرقدین قرار گرفته است و از جای خود حرکت نمی­کند» (1409ق، ج5، ص107). ابن سیده، معنای قَطَب را به معنای جَمَع آورده است (1421ق، ج6، ص288). این نظر توسط عبدالله بن صاحب تأیید شده که عبارت قَطَب القوم را به معنای اجتماع قوم دانسته است (1414ق، ج5، ص331). ابن فارس نیز بیان می­کند قطب در اصل لغت‏، دلالت بر اجتماع دارد (1404ق، ج5، ص105).

این واژه در اصطلاح هیئت، برای اشاره به «محل برخورد محور عالم است با کرة سماوی که این معنا در علوم مختلفی همچون فیزیک و هندسه، دارای اصطلاحات متفاوتی است» (دهخدا، 1377، ص17628). از مفهوم عینی واژة قطب برای درک مفاهیم انتزاعی­تری همچون قطب سیاسی به منظور اشاره به مراکز قدرت استفاده می­شود.

از معانی لغوی قطب دانسته می‌شود که این واژه بر مفهوم مرکزی محور و ملاک دلالت دارد. همین مفهوم مرکزی است که در معنای ستاره­ای که ملاک تشخیص ناحیه­ای جغرافیایی است، یا استوانة فلزی آسیاب که سنگ بالا بر گِرد آن می‌چرخد یا بزرگ قوم که مدار کار بر شانۀ او استوار است، توسعه می­یابد. این مفهوم از استنباط فضایی انسان از مفاهیم روابط فضایی تعریف می‌شود. طرحوارة تصویری اولیة مرکز/حاشیه از نظام روابط فضایی انسان این مفهوم را تعریف می­کند.

در مجموع، قطب به نقطه­ای اشاره دارد که در آن نیروها، منابع یا افکار به طور متمرکز گِرد هم آمده‌اند. در دوقطبی‌سازی، مفهوم قطب به دو بخش متضاد و متمرکز تبدیل می­شود. به عبارت دیگر، دوقطبی­سازی مفهومی است که از ترکیب دو واژة «دوقطبی» به معنای دو مرکز و دو محور و نیز واژۀ «سازی» به معنای فرایند یا ایجاد کنش به وجود می­آید. این واژه به فرایند تقسیم یا تفکیک یک پدیده به دو بخش اشاره دارد. در اجتماع و سیاست نیز، دوقطبی­سازی بر فرایندی دلالت دارد که در آن جوامع یا گروه­ها به دو بخش با نظرات و گرایش­هایی کاملاً مخالف تقسیم می­شوند. این تقسیم­بندی می­تواند به دلیل مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی یا ایدئولوژیکی باشد. در این فرایند، افراد یا گروه­ها به گونه­ای گِرد هم می­آیند که یکی از قطب­ها به یک سویه و دیگری به سویة متضاد تعلق دارد. عمدتاً دوقطبی‌سازی سیاسی در جوامعی رخ می­دهد که احزاب یا گروه­های سیاسی به دو بخش بزرگ تقسیم می­شوند. دوقطبی­ساز شخص یا نیرویی است که در تلاش است تا یک مسأله، موقعیت یا گروه را به دو بخش کاملاً مخالف تقسیم کند. این افراد معمولاً از تفاوت­های موجود بین گروه­ها، ایده­ها یا ارزش­ها بهره می­برند تا اقشار مختلف جامعه را مقابل همدیگر قرار دهند.

عبدالله بن أبی معروف‌ترین دوقطبی­ساز جریان نفاق در صدر اسلام به شمار می‌رود که به عنوان شخصیت سیاسی و اجتماعی تأثیرگذار مدینه، از موقعیت اجتماعی ممتازی برخوردار است. با اسلام‌آوردن بیشتر مردم مدینه و ورود نبی گرامی اسلام به آن شهر، عبدالله سعی داشت با تظاهرکردن به اسلام، موقعیت سیاسی و اجتماعی خود را حفظ کند (نک: ابن هشام، 1383ق، ج2، ص369؛ ابن عبد البر، 1412ق، ج3، صص940- 941؛ طبری، 1356، ج2، ص331). قدرت و نفوذ جریان پرشتاب اسلامی به قدری عظیم بود که او نمی­توانست مستقیماً با آن به مقابله برخیزد؛ از این رو، با تقویت و برجسته­سازی تفاوت­ها و نادیده‌گرفتن نقاط اشتراک، از قدرت و موقعیت خود در برابر پیامبر اکرم و جریان پیشروی اسلام استفادۀ نادرست می‌کرد.

 4-2- تناظرها/ نگاشت‌های دوقطبی‌سازی

عبارت­هایی همچون «دوقطبی­سازی جنگ است»، «باید در برابر مخالفان پیروز شد» یا «این، یک جنگ ایدئولوژیکی است»، نشان می‌دهند برای ساخت مفهوم دوقطبی­سازی، از اصطلاحات مربوط به جنگ استفاده می­شود. در واقع، دوقطبی­سازی فرایندی است که کنش‌گران آن برای رسیدن به اهداف مدنظر خود از ابزارهایی نادرست همچون تهدید، ارعاب، توهین، تحقیر، طفره‌رفتن، چاپلوسی و غیره، بهره می­برند. این استعاره­ها، با دادن فضای تقابلی، دو طرف را در مقابل یکدیگر قرار می­دهند و باعث می­شوند تا سیاست­ورزان و مردم دو قطب متضاد را نه به عنوان مجموعه­ای از ایده­ها، بلکه به عنوان نیروهایی در حال نبرد با یکدیگر تشکیل دهند. این امر نه فقط تضادها را تقویت می­کند، بلکه مانع درک پیچیدگی­های اجتماعی و سیاسی می­شود و فضای گفت‌وگو را به فضای تقابلی و جدل‌آمیز بدل می‌کند.

قرآن کریم استعاره­های شناختی مختلفی را دربارة دوقطبی­سازی سیاسی جریان نفاق به کار گرفته ­است که در آ­نها با استفاده از مفاهیمی خاص به مفهوم دوقطبی‌سازی ساختار می­دهد. آیاتی در قرآن آمده­اند که اتفاق نظر بیشتری در میان مفسران دربارة نزول آنها دربارة عبدالله بن أبی وجود دارد. برای مثال، خداوند در سورۀ منافقون به جریان دوقطبی­سازی عبدالله در میان مهاجران و انصار اشاره می‌کند و از گفتارهای تفرقه­افکنانة او و جریان نفاق قوم بنی مصطلق سخن می‌گوید: ﴿هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى یَنْفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ﴾ (منافقون/7). «اینها همان مردم بدخواهند که مى‌گویند بر اصحاب رسول انفاق مال مکنید تا از گردش پراکنده شوند در صورتى که خدا را گنج­هاى زمین و آسمان­ها است لکن منافقان درک آن نمى‌کنند». ﴿یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَعْلَمُونَ﴾ (منافقون/8). «آنها (پنهانى) مى‌گویند اگر به مدینه مراجعت کردیم البته باید (یهودیان) اربابان عزت و ثروت مسلمانان ذلیل را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است و لیکن منافقان از این معنى آگاه نیستند». علامه طباطبایی به نقل از مجمع‌البیان دربارۀ سبب نزول این آیات گفته ‌است که پیامبر اسلام با قبیلۀ بنى مصطلق در مکانى که به آن «مریسیع» مى‌گفتند، قتال کرد و قبیلۀ بنى مصطلق را شکست داد. در همین اثنا، آب­رسان انصار از یک طرف و اجیر عمر بن خطاب از طرف دیگر به کنار چاه آب آمدند تا آب بردارند. این دو، به خاطر اینکه دلوشان به هم پیچید، به جان همدیگر افتادند. آب­رسان انصار از گروه انصار و اجیر عمر از مهاجران مدینه کمک خواستند. مردى از میان مهاجران به کمک اجیر عمر آمد. ماجرای درگیری به گوش عبد­اللّه بن أبى رسید. وی در حالى که خشمگین بود، به خویشاوندان خود، از جمله زید بن أرقم گفت: «مهاجران از دیارى دیگر به شهر ما آمده‌اند، حالا مى‌خواهند ما را از خانه و کاشانۀ خود بیرون کنند و با ما در شهر خودمان زورآزمایى می‌کنند. آگاه باشید به خدا سوگند اگر به مدینه برگشتیم تکلیفمان را با آنها یک‌سره خواهیم کرد. در این هنگام، آنکه عزیزتر است ذلیل‌تر را بیرون می‌کند». سپس، عبدالله رو به حاضران کرد و گفت: «شما خود مسبب این امر بوده‌اید، مهاجران را در شهر خود جاى دادید و اموالتان را با ایشان تقسیم کردید. پس امروز مزدش را به شما مى‌دهند. به خدا قسم اگر پسماندۀ غذایتان را به مهاجران نمى‌دادید، امروز سوار گردنتان نمى‌شدند. گرسنگى مجبورشان مى‌کرد تا از شهر شما خارج و به عشایر و دوستان خود ملحق شوند». جوان نورسى به نام زید بن أرقم در میان حاضران بود. وی به نزد پیامبر اکرم (ص) رفت و ماجرای درگیری لفظی میان مهاجران و انصار را براى رسول خدا تعریف کرد. پیامبر (ص) شخصى را فرستاد تا عبداللّه بن أبی را حاضر کند. آنگاه فرمود: «این خبرها چیست که از ناحیة تو به من مى‌رسد؟» عبدالله در جواب گفت: «سوگند به خدایى که کتاب را بر تو نازل کرده است، هیچ یک از این حرف­ها را من نگفته‌ام. زید به شما دروغ می‌گوید». در این هنگام، فردی از میان انصار برخاست و گفت: «یا رسول‌اللّه (ص)، عبدالله ریش‌سفید و بزرگ ماست. شما چگونه سخنان یکی از جوانان انصار را دربارة او می‌پذیرید. ممکن است این جوان اشتباه کرده باشد و سخنان عبداللّه را به‌درستی نفهمیده باشد». پیامبر، عبداللّه بن أبی را معذور داشت و زید از طرف انصار مورد ملامت قرار گرفت. زید بن أرقم در ادامه نقل می‌کند: «پس از آنکه رسول خدا (ص) به مدینه رسید من از شدت اندوه خانه‌نشین شدم، تا آنکه سورۀ منافقون در تصدیق من و تکذیب عبداللّه بن أبى بر پیامبر اکرم (ص) نازل شد (طباطبایی، 1378، ج19، صص476-482؛ امامی و مکارم شیرازی، 1385، صص454-457).

اولین نکته‌ای که در آیات بیان‌شده از سورۀ منافقون جلب نظر می‌کند، کاربرد اسلوب شرط است که از دو حرف «إن» و «لو» برای این منظور استفاده شده است. در اسلوب شرط، جواب بر پایة شرط بنا می­شود؛ به اعتبار آنکه مسبب است و شرط سبب آن دانسته می‌شود. منافقان در این بخش از آیات، در استدلال­های خود معمولاً با استفاده از اسلوب شرط، امری را مترتب بر امری دیگر می­دانستند. این قابلیت، از طریق گردآوری دو یا چند فضا، به خلق مفاهیم بدیع می­انجامد. «خداوند متعال با خلق فضاسازی ذهنی و جهت حاضرساختن فضای واقعی در ذهن مخاطب فضای معکوس آن را با حرف «لو» به تصویر می‌کشد» (قائمی و یوسفی، 1402، ص244).

بارزترین معنای قول در عبارت «یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا» «دلالت­کردن بر چیزی است» (راغب ­اصفهانی، 1412ق، ص688). یکی از وجوه تکرار وجه زبانی واژة قول در آیۀ بالا دلالت سخن جریان نفاق بر امری غیر از معنای لفظی آن است که حمل بر دوقطبی­سازی می­شود. افزون بر آن، تکرار واژة قول به بارزکردن نقش زبان در رسیدن به اهداف دوقطبی­سازی اشاره دارد. به منظور بررسی استعاره­های مفهومی این آیات، نخست باید ریشة کلمات «لا تُنْفِقُوا» و «یَنْفَضُّوا» را بررسی کرد و دریافت که چگونه مفهوم دوقطبی­سازی از این دو واژه ساخت­بندی می‌شود. در مجمع‌البیان، واژۀ «نفق» «به معنای خروج آمده است؛ به دلیل اینکه منافق از ایمان خارج می‌شود و به سوی کفر حرکت می‌کند» (طبرسی، 1408ق، ج4، ص457). در مفردات، راغب واژۀ «فضّ» به معنای شکستن و پراکنده‌کردن است که از آن مفهوم پراکنده‌شدن قوم را به استعاره گرفته‌اند (راغب ­اصفهانی، 1412ق، ص638). فراهیدی «فضّ» را ‏در مفهوم اجتماع به کار برده است (1409ق، ج7، ص13). از بررسی معانی لغوی این واژه‌ها می‌توان تناظرها/ نگاشت‌هایی را برای مفهوم دوقطبی‌سازی استخراج کرد که در ادامه بیان می‌شوند.

- دوقطبی­سازی، پراکنده‌کردن است: واژة قطب با جمع­شدن و جمع­کردن ارتباط پنهانی دارد. این واژه، به عنوان مرکز تجمع یا تمرکز، به قطب­ها یا مراکزی اشاره دارد که به طور نمادین و عملی، تجمعی از فعالیت­ها، منابع و نیروهای انسانی را نشان می­دهند. این واژه، به عنوان مرکز جذب یا هم­گرایی، به نقاطی اطلاق می­شود که عناصری مختلف همچون افراد، منابع و انرژی­ها به آن سو جذب می­شوند. این مفاهیم از معنای جغرافیایی قطب به طور استعاری گسترش یافته‌اند که نشان‌دهندة تمرکز و هم­گرایی در سطح­های مختلف است. واژة قطب، به عنوان نتیجة فرایند جمع‌کردن یا گردآوری، به نقطه­ای اشاره دارد که در آن، به نوعی به وسیلۀ فرایندهای مختلف، جمع‌آوری رخ می­دهد. این جمع­آوری و متمرکزکردن باعث شکل­گیری قطب­ها می­شود و قطب­ها به نقاطی تبدیل می­شوند که در آ­نها همه چیز تمرکز پیدا می­کند. با وجود این، واژة قطب در کنار پسوند «ساز» به معنای ایجادکننده، با در نظر گرفتن عامل ایجادکنندة قطب، با معنای جمع­آوری­کننده و گردآوری­کننده تناسب بیشتری دارد. پس، می‌توان گفت دوقطبی­سازی فرایند یا کنش ایجادکردن دو قطب با دو مرکز متضاد از یک قطب با یک مرکزیت است. این استعاره در قرآن با استعاره‌هایی دیگر مانند «عزت/ذلت» یا «بالا/پایین»، هم‌نشین می‌شود و شبکه‌ای از نگاشت‌ها را می‌سازد.

عبدالله بن أبی در آیۀ ﴿یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى یَنْفَضُّوا﴾ (منافقون/7) به انصار می­گوید: «به مهاجرین انفاق نکنید تا پراکنده شوند». قبل از توجه به وسیله­ای (عدم انفاق) که برای رسیدن به هدف پراکنده‌کردن، از آن استفاده می­کند، چگونگی مفهوم­سازی دوقطبی­سازی توسط پراکنده‌شدن مورد توجه قرار می‌گیرد؛ به این معنا که درک انسان از دوقطبی­سازی و شیوة وقوع آن ریشه در دانش و تجربة انسان از پراکندگی دارد. در این صورت، اگر عامل در آن لحاظ شود، نگاشت «دوقطبی­سازی پراکنده‌کردن است» شکل می‌گیرد و اگر عامل در آن لحاظ نشود و فرایند دوقطبی­سازی مدنظر باشد، مفهوم «دوقطبی‌سازی پراکنده‌شدن است» تداعی می­شود.

در آیۀ مورد بحث، عبدالله بن أبی که مخالف انفاق به افراد مؤمن مهاجر است، مسلمانان به دو گروه تقسیم می‌شوند: گروهی (مهاجر) که از پیامبر حمایت می­کنند و نیازمند کمک مالی هستند و گروهی (انصار) که به کمک مالی نیاز ندارند و گاه مطیع پیامبر و گاه مطیع عبدالله بن أبی هستند. عبدالله از افراد هم­سو با خود، می­خواهد تا حامیان پیامبر را از نظر مالی در تنگنا قرار دهند؛ به طوری که جریان دوقطبی­سازی به ضرر یک عدّه (پیامبر و یارانش) و در مقابل به نفع عدّه‌ای دیگر (عبدالله بن أبی و حامیانش) پیش برود. از این رو، در آیۀ بالا، دو قطب مخالف سیاسی یا اجتماعی ترسیم شده‌اند که جریان نفاق می­کوشد با پراکنده‌کردن اجتماع مسلمانان، این دو گروه را در تقابل با یکدیگر قرار دهد.

- دوقطبی‌سازی، پول است: نگاشت «پول منبع مادی است»، در نظریة استعارة مفهومی، حاصل تلقی این اندیشه است که «پول به عنوان نوعی منبع مالی است، می­توان آن را به‌دقت اندازه­گیری کرد، برای هر واحد آن، ارزشی تعیین کرد و تا رسیدن به هدف نهایی به‌تدریج از آن بهره برد» (لیکاف و جانسون، 1396، ص123). در استعارة مفهومی، هر مفهومی که دربارة آن استدلال می­شود، می‌تواند در قالب حوزه­های مبدأ تفسیر شود:

حوزه­های استعاری مبدأ همواره جنبه­هایی مختلف از فرایندهای مورد استدلال خود را، پنهان یا برجسته می‌کنند. از این رو، زبان استعاری اثری عظیم بر درک انسان از واقعیت زندگی دارد. هرچه بیشتر از تصویرسازی استعاری در زبان استفاده شود، این استعاره بیشتر در ذهن افراد نقش می­بندد. در نتیجه، آن استعاره راه اصلی افراد برای درک آن موضوع خواهد بود و به درک مشترک «غیرقابل تردید» و «ذاتاً برحق» افراد از آن موضوع تبدیل می‌شود. در این صورت، جنبه­های پنهان نه فقط به طور لحظه­ای نادیده گرفته می‌شوند، بلکه با لحاظ شناختی، به عنوان بخشی از دستگاه مفهومی افراد تضعیف و فراموش می­شوند. این بخشی از قدرت استعاره در زبان و استدلال سیاسی است؛ استعاره‌هایی که بر یک گفتمان تسلط دارند و تعیین می­کنند که گوینده و شنونده باید چگونه فکر کنند یا به چه چیزهایی فکر نکنند. در واقع، استعاره­ها می­توانند واقعیت­های سیاسی را در ذهن افراد ایجاد کنند، در حالی که حتی متوجه آن نباشند (لیکاف و وهلینگ، 1402، صص27-29).

پس، جنبه­ای از مفهوم دوقطبی­سازی که در این نگاشت، امکان درک مفهوم دوقطبی­سازی را فراهم می‌آورد، آشکارسازی یکی از ابزارهای قدرت، کنترل قدرت و انتقال قدرت، با نگاشت «پول قدرت می­آورد»، مقارن است. این نگاشت از مفاهیم مالی (پول) و رابطة آن با قدرت برای ساختاردهی به فرایند سیاسی پیچیدة دوقطبی­سازی استفاده می‌کند. در ساختارهای اجتماعی، پول به یک منبع قدرت، کنترل و نفوذ تبدیل می­شود و به عنوان ابزار مالی برای تضعیف یا تقویت قطب‌های اجتماعی یا سیاسی عمل می­کند. کسانی که منابع مالی بیشتری دارند، خود را در موضع قدرت قرار می‌دهند و بر اساس تفاوت­های اقتصادی، منابع مالی را به گونه­ای توزیع می‌کنند که موجب ایجاد یا تقویت شکاف­های اجتماعی و سیاسی و شکل­گیری دو قطب مخالف می‌شود. در این صورت، با تقویت یکی از دو طرف قطب­بندی و در موضع ضعف قراردادن گروه­هایی که دسترسی محدودی به منابع مالی دارند، بر وضعیت سیاسی و اجتماعی آن سیستم تأثیر می‌گذارند. در نتیجه، منافقانی که مانع تحقق کُنش انفاق می‌شوند، عملاً برای تقویت قطب مخالف و دامن­زدن به ایجاد دوقطبی­سازی تلاش می‌کنند. از آنجا که در نگاشت دوقطبی­سازی تحریم اقتصادی نیز نهفته است، می­توان بین عدم انفاق و تحریم اقتصادی هم­بستگی برقرار کرد. به این سبب، عبداللّه بن أبی می­کوشد تا با در تنگنا قراردادن حامیان پیامبر (ص)، میان مهاجران و انصار شکاف اجتماعی و سیاسی ایجاد کند یا دست‌کم از این طریق، شکاف­های موجود را تشدید کند.

چنانچه در نمودار 1 قابل مشاهده­است، از مجموع ابزارهایی که عبدالله ابن ابی برای ایجاد دوقطبی­سازی سیاسی در این دو آیه استفاده کرده ­است، می­توان به مدلی چرخه­ای دست یافت. ثروت امکان دسترسی به ابزارهای نفوذ و افزایش ظرفیت اعمال قدرت را فراهم می‌کند. قدرت با شکل‌دهی و جهت­دهی و کنترل ادراک عمومی، امکان ساخت یا مهندسی عزت اجتماعی را می‌دهد. اگر عزت مبتنی بر فضیلت نباشد (عزت تصنعی و نمایشی)، برای بقای خود به قطبی­سازی متوسل می‌شود. قطبی­سازی انسجام اجتماعی را کاهش می‌دهد و قدرت را تثبیت می‌کند. تثبیت قدرت امکان انباشت بیشتر ثروت را فراهم می­آورد.

نمودار 1- شبکة حاصل از نگاشت‌های آیات 7 و 8 سورة منافقون

از سیاق آیة ﴿یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ﴾ فهمیده می‌شود رجوع در لغت به معنای «بازگشت به نقطه‌ای است که کار از آنجا شروع شده است» (راغب ­اصفهانی، 1412ق، ص342). با وجود این، در عبارت «رَجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَه»، مفاهیم روابط فضایی اولیه نهفته‌اند که از تجربة فضایی انسان نشئت می‌گیرند. به اعتقاد ناقدان، «مفاهیم روابط فضایی در نظام مفهومی انسان قرار دارند و همان چیزی هستند که به فضای اطراف ما معنا و مفهوم می­بخشند. ساختار داخلی روابط فضایی اولیه متشکل از یک طرحوارة تصویری، یک نیم‌رخ و یک ساختار متحرک/ثابت است» (لیکاف و جانسون، 1393، ج1، صص59-60). از آنجا که طرحواره‌های تصویری به عنوان یکی از مؤلفه­های اصلی حوزة نگاشت «در تجربیات بدنی انسان ریشه دارند و شامل طرحواره‌های جهت‌دار مانند درون/بیرون، جلو/پشت، داخل/خارج، جزء/کل و طرح­وارة «مسیر» می‌شوند» (Ungerer & Schmid, 1996, p. 119)، طرحوارة تصویری مناسب با معنای رجوع به شهر از طرحوارة مبدأ مسیر هدف تشکیل شده است. نیم­رخ یا برجسته­سازی و ساختار متحرک/ثابت در این طرحوارة تصویری همان مفهومی است که از عبارت «رَجَعْنا» با حرف اضافة «إلى» دریافت می‌شود. در نتیجه، هدف را برجسته و آن را به صورت جسمی ثابت که حرکت نسبت به آن اتفاق می­افتد، مشخص می‌کند. همچنین، مفهوم «یُخْرِجَنَّ» که با حرف اضافة «مِنْ» بیان شده است، مبدأبودن «مَدِینَه» را برجسته‌تر می‌کند، زیرا حرکت نسبت به آنجا صورت می­گیرد. عبداللّه بن أبی از صفت عزیزتر و ذلیل­تر در قالب مفاهیم استعاره‌ای ساختار/رویداد جسم استفاده کرده است؛ گویا این صفت را به عنوان جسمی در نظر گرفته که می­توان آن را خارج کرد. به این ترتیب، در این استعاره، علیت (اخراج‌کردن)، انتقال عزت (اثر) به عبداللّه بن أبی (موجودیت متأثر) است. به این سبب، خداوند در ادامة آیه صراحتاً تحقق عزت‌مندی را منحصر در ذات مقدس الهی، پیامبر و مؤمنان می­داند.

- دوقطبی­سازی، قدرت است: این نگاشت چگونگی مفهوم­سازی دوقطبی­سازی به واسطة جنگ را بیان می­کند و منجر به این می­شود که عبداللّه بن أبی با به کار بردن عبارت «لَیُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ»، از ابزارهای کلامی غیرمنصفانه و نامطلوبی همچون تهدید، ارعاب، اعمال زور، توهین، تحقیر و به چالش کشیدن قدرت، استفاده کرده است تا مواضع و قلمروی خود را تثبیت یا از آنها دفاع کند. به این ترتیب، هر کدام از نگاشت­های «دوقطبی­سازی تهدید است»، «دوقطبی­سازی ارعاب است»، «دوقطبی­سازی قدرت است»، «دوقطبی­سازی توهین است»، «دوقطبی­سازی تحقیر است» و «دوقطبی‌سازی به چالش کشیدن قدرت است»، از آیۀ «لَیُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ» دریافت می‌شوند. چه، هر کدام به حوزه‌های مبدأ مختلفی اشاره دارند که با آشکارسازی جنبه­ای از مفهوم دوقطبی­سازی، به توصیف مفصل و دقیق آن منجر می­شوند. افزون بر آن، در نگاشت «دوقطبی­سازی قدرت است»، اعمال زور و نیروی فیزیکی در دو واژة «لَیُخْرِجَنَّ» و «اَلْأَعَزُّ» بین آن دو و قدرت هم­بستگی ایجاد می­کند. بر این اساس، هدف از ایجاد دوقطبی­سازی ممکن است دست‌یابی به قدرت باشد. از این رو، عبداللّه بن أبی با ایجاد هم­بستگی و تشدید قطب­بندی در سیستم اجتماعی شهر مدینه، می­کوشد تا روندهای اقتدارگرایانه یا تمرکز قدرت را برای خود تقویت یا تثبیت کند.

استعاره­های مفهومی دوقطبی­سازی عبدالله بن أبی میان مسلمانان در ماجرای جنگ احد نیز نمایان و در سورة آل عمران بیان شده‌اند؛ آنجا که خداوند متعال می‌فرماید: ﴿وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ نَافَقُوا وَقِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَاتَّبَعْنَاکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمَانِ یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ مَا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یَکْتُمُونَ * اَلَّذِینَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ اَلْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ﴾ (آل‌عمران/167-168). «تا نیز معلوم شود حال آنهایى که در دین نفاق و دورویى کردند و چون به آنها گفته شد بیایید در راه خدا جهاد و یا دفاع کنید، عذر آوردند که اگر ما به فنون جنگى دانا بودیم از شما تبعیت نموده و به کارزار مى‌آمدیم اینان با آنکه دعوى مسلمانى دارند به کفر نزدیک­ترند تا به ایمان، با زبان چیزى را اظهار کنند که در دل خلاف آن را پنهان داشته‌اند و خدا بر آنچه پنهان مى‌دارند آگاه‌تر از خود آنها است* آن کسانى که در جنگ با سپاه اسلام همراهى نکردند و گفتند اگر خویشان و برادران ما نیز سخن ما را شنیده و به جنگ احد نرفته بودند کشته نمى‌شدند، اى پیغمبر! به چنین مردم (منافق) بگو پس شما که براى حفظ حیات دیگران چاره توانید کرد مرگ را از جان خود دور کنید اگر راست مى‌گویید». سبب برپاشدن جنگ احد این بود که کفار قریش پس از برگشتن از جنگ بدر، به سبب خسارت‌هایى که در آن جنگ دیده بودند، تصمیم به انتقام گرفتند. در نتیجه، وقتى از مکه بیرون مى‌آمدند، سه هزار نظامى سواره و دو هزار پیاده داشتند. وقتی خبر لشکرکشى کفار قریش به پیامبر اکرم (ص) رسید، اصحاب خود را جمع کرد. عبداللّه بن أبى عرضه داشت: «یا رسول‌اللّه از مدینه بیرون مرو تا دشمن به داخل شهر بیاید و ما در کوچه و پس­کوچه‌ها بر آنها حمله‌ور شویم، خانه‌هاى خود را سنگر کنیم، افراد ضعیف، زنان و بردگان هم نیروى ما می‌شوند و در سر هر کوچه و بر بالاى بام‌ها عرصه را بر دشمن تنگ می‌کنند». سعد بن عباده و چند نفر دیگر از قبیلۀ اوس به پا خاستند و عرضه داشتند: «یا رسول‌اللّه آن روز که ما مشرک بودیم احدى از عرب به ما طمع نبست. چگونه امروز طمع ببندد با اینکه تو در میان ما هستى‌؟ به خدا سوگند هرگز پیشنهاد عبداللّه را نمى‌پذیریم و آرام نمى‌گیریم تا آنکه به سوى دشمن برویم و با آنان کارزار کنیم. چرا که اگر کسى از ما کشته شود، شهید است و اگر زنده بماند در راه خدا جهاد کرده است». پیامبر رأى سعد را پذیرفت و با چند نفر از اصحاب خود از مدینه بیرون رفت تا محلی مناسب را براى جنگ تدارک بیند. در این جنگ، عبداللّه بن أبی از یارى رسول خدا سر باز زد و جماعتى از قبیلۀ خزرج نیز از رأى او پیروى کردند (طباطبایی، 1378، ج4، صص13-22).

از آنجا که معنای علم در لغت درک حقیقت اشیاء است (راغب ­اصفهانی، 1412ق، ص580) و اتّباع نیز به معنای پیروی از راه و روش دیگران و فرمان‌برداری از آنهاست (راغب­ اصفهانی، 1412ق، ص162)، در آیة «قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَاتَّبَعْنَاکُمْ»، مهارت در جنگیدن و تبعیت به معنای وابستگی یا پیروی از قدرت یا اقتدار خارجی در حالی مطرح می­شود که عبداللّه بن أبى از توانمندی خود در جنگ آگاه است، اما تصمیم می­گیرد در این شرایط خاص، به دلیل ترس از عواقب پیروزی مسلمان، با هدف دوقطبی­سازی میان مسلمانان و کفار، قدرت یا توانمندی خود را به نمایش نگذارد و از اقدام واقعی در جایی که به نظر می­رسد قادر به تغییر یا اقدام است، خودداری کند؛ چه، می­پندارد استفاده از قدرتش در این موقعیت خاص، او را از اهدافش دور می‌کند. اینجاست که دست­کاری واقعیت به عنوان یک راهبرد برای پنهان­کردن انگیزه­ها مطرح می­شود. از این رو، او دروغ را به ابزاری تبدیل می­کند و این امکان را می­یابد تا در عین حفظ موقعیت خود، با ایجاد تقابل­های جعلی در ذهن دیگران (یا جنگ در داخل شهر یا تن دادن به شکست)، ارائۀ گزینه­های غیرواقعی یا تقسیم­بندی میان وضعیت­های متضاد، از تبعیت‌کردن از یک مقام یا سیستم خاص امتناع بورزد. بنابراین، عبدالله بن أبی وضعیت­های متضاد از «توانایی» و «تبعیت» را به گونه­ای ایجاد می­کند تا بتواند از مسئولیت یا انتظارات اجتماعی فرار کند و از چهار وضعیت متصور برای «توانایی» و «تبعیت»، یعنی «توانایی جنگ و تبعیت»، «عدم توانایی جنگ و تبعیت»، «توانایی جنگ و عدم تبعیت» و «عدم توانایی جنگ و عدم تبعیت»، اطلاعات را به گونه­ای گزینش کند که بیش از همه، عدم تبعیت پنهان شود. در نتیجه، با فرافکنی، مسئولیت تبعیت‌نکردن را به ناتوانی در انجام کار نسبت می­دهد. در نتیجه، دروغ‌پردازی وی به گونه­ای طرح می­شود که انگار فقط در صورت نداشتن توانایی برای مقابله، می­تواند تصمیم بگیرد که از کسی تبعیت نکند. این دروغ، در ظاهر، یک رابطة منطقی میان توانایی جنگیدن و تبعیت ایجاد می­کند که در حقیقت موجودیت ندارد.

- دوقطبی‌سازی، دروغ است: در سخن عبدالله بن أبی که می‌گفت: «اگر جنگیدن می­دانستیم، از شما تبعیت می‌کردیم»، حرف «لو» به دلیل امتناع شرط‍، دلالت بر امتناع جواب دارد؛ یعنی با ندانستن مهارت‌های جنگیدن، تبعیت هم منتفی می‌شود. حال آنکه عبداللّه بن أبى­ به‌خوبی از جنگیدن و شیوه­های جنگ‎آوری آگاه بود و توان جنگیدن داشت. از این رو، خداوند متعال می‌فرماید: ﴿یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ﴾. عبداللّه ­بن ­أبى­ بر این اساس، از استنباط­های مربوط به حوزة مبدأ دروغ (پنهان­کردن حقیقت توانمندی) برای استنباط­های مربوط به حوزة مقصد دوقطبی­سازی (پنهان­کردن انگیزه­ها) بهره می‌جوید و صورت­های استدلال مربوط به حوزة مبدأ را برای استدلال دربارة حوزة مقصد به کار می‌برد تا از این طریق بتواند استنباط­های مربوط به حوزة مبدأ را بر استنباط­های مربوط به حوزة مقصد بنگارد و مفهوم حوزة مقصد را غنی‌تر کند. نگاشت «دوقطبی­سازی، دروغ است» در دو مرحله قابل تبیین است. ذهن با استفاده از ویژگی‌ها و روابط حوزۀ مبدأ دروغ، قواعد استدلالی مشابه را روی حوزۀ انتزاعی مقصد اعمال می‌کند. دروغ به‌خودی‌خود یک مفهوم انتزاعی است. یکی از استعاره­های پایه‌ای که ذهن برای درک دروغ به ­کار می­گیرد، انتقال تجربۀ محسوس پوشاندن چیزی با پرده و مانند آن، به‌دروغ است. به این ترتیب، دروغ به عنوان نگاشتی که پرده‌ای روی حقیقت می‌کشد، قابل درک است. وقتی چیزی پنهان شود، درک آن توسط حواس کاهش می‌یابد. ذهن از استنباط‌ها و قواعد این حوزۀ مبدأ برای تولید استنباط‌های حوزۀ مقصد دروغ استفاده می­کند. وقتی حقیقت پنهان شود، درک و شناخت آن کاهش می­یابد. مجدداً ذهن استنباط‌ها را از حوزۀ مبدأ به صورت یک الگوی تفکری به حوزۀ مقصد دوقطبی­سازی منتقل می‌کند. پنهان­کردن انگیزه امکان شناخت آن را کاهش می­دهد. وقتی انگیزه شناخته نشود، دوقطبی‌سازی، روابط میان افراد را تضعیف می‌کند.

در آیة «لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا»، عبدالله ­بن أبی در جریان جنگ احد تلاش می‌کند تا با تغییر ذهنیت خوانش‌گران، با استفاده از استدلال شرطی و نظریه‌های کاذب، مانند اینکه «اگر در داخل شهر جنگ می‌کردید، کشته نمی‌شدید»، گروهی از مجاهدان را به سمت نگرش جدید خود که «اگر از ما اطاعت می­کردید، کشته نمی‌شدید» سوق دهد. وی با القای این مفهوم که وضعیت موجود قابل تغییر و اجتناب‌پذیر است، مخاطب خود را تحقیر می‌کند و در عین حال، موقعیت خویش را بالا می‌برد. او از طریق ایجاد دوگانه‌سازی «ما در مقابل شما»، افزون بر ساخت هویت جمعی برای گروه خود، با ایجاد تنش در ذهن مسلمانان، مرزهای اجتماعی را تقویت و برجسته می­کند. این تفکیک می­تواند به عنوان نوعی برتری‌جویی تلقی شود که خود را به عنوان گروهی «نجات‌یافته» معرفی می­کند که انتخاب‌های بهتری داشته‌اند.

- دوقطبی­سازی، سلطه یا تسلط است: عبدالله بن أبی با استفاده از رفتار و زبان خود به صورت محاسبه‌شده تلاش می‌کرد تا مسیر جنگ را به گونه‌ای مدیریت کند که در نهایت بتواند افکار عمومی را به سمت سیاست‌های خودمحورش به عنوان یک رهبر اجتماعی هدایت کند و از این طریق، اهداف تفرقه‌افکنانۀ خود را پیش ببرد. او با هدف القای مقبولیت و مشروعیت خود و پذیرش اجتماعی تصمیم‌گیری‌هایش، با کنترل و جهت‌دهی به رفتارهای اجتماعی، از مکانیسم دوقطبی­سازی به عنوان ابزاری کارآمد برای ایجاد شکاف در میان مسلمانان و تغییر جهت تصمیم‌های جمعی، با هدف تقویت سلطة فردی و اجتماعی خود، استفاده می‌کند. وی با نفوذ روانی در افراد و ایجاد احساس امنیت کاذب با گفتن عبارت‌هایی مانند اینکه «اگر شما هم مثل ما از جنگ منصرف می‌شدید، کشته نمی‌شدید»، در تلاش است تا مسلمانان سست ایمان را متقاعد به درست‌بودن تصمیم خود کند. گویا عبدالله با ساخت روایت جایگزین و با استفاده از استدلال‌های فرضی می‌خواهد واقعیت اصلی «عامل شکست‌ بودن خودش» را تحریف کند تا با ساخت روایتی نادرست و مقصر جلوه ‌دادن دیگران، در مقصرشناختن عاملان اجتماعی شکست فرافکنی ایجاد کند. وی از راهبرد کنترل روایت بهره می‌برد و تلاش می‌کند تا با بازسازی واقعیت، به عنوان راوی اصلی رویدادها، بر نحوة درک و تفکر دیگران نسبت به جنگ و پیامدهای آن تأثیر بگذارد. همچنین، با اعمال فشار اجتماعی بر افرادی که تصمیمی متفاوت گرفته‌اند، می‌کوشد تا آنها را متقاعد کند که به دیدگاه‌های او متمایل شوند.

استعاره­های مفهومی دوقطبی­سازی عبدالله بن أبی میان مسلمانان و یهودیان در ماجرای بنی نضیر نیز بروز و ظهور می‌یابند که قرآن کریم در سورة حشر به این ماجرا اشاره کرده است. خداوند متعال در این باره می‌فرماید: ﴿أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلَا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ﴾ (حشر/۱۱). در صدر اسلام، یهودیان بنی نضیر به خاطر نقض پیمانى که با مسلمانان بسته بودند محکوم به جلاى وطن شدند. سبب نقض عهدشان این بود که «منافقان به آنها وعدۀ یارى داده بودند، ولى به وعدۀ خود وقعی ننهادند» (طباطبایی، 1378، ج19، ص348). در مدینه سه طایفه از یهودیان به نام‌های بنى نضیر، بنى قریظه و بنى قینقاع زندگى مى‌کردند. آنها با پیامبر (ص) پیمان صلح بسته بودند. اما پس از مدتى عهد خود را شکستند. سبب عهدشکنى یهودیان آن بود که یک نفر از افراد قبیلۀ بنی نضیر دو نفر از مسلمانان را ترور کرد. قرار بر آن شد تا به صاحبان خون دیه پرداخت شود. وقتی پیامبر (ص) برای دریافت خون‌بهای آن دو به میان قبیلۀ بنی نضیر رفت، یهودیان نقشة قتل پیامبر و یارانش را در سر پروراندند. در همین حال، جبرائیل بر پیامبر نازل شد و او را از ماجرا مطلع کرد. از این رو، حضرت به مدینه بازگشت. سپس، به یکی از یاران خود فرمود: «به قبیلۀ بنی نضیر برو و به آنها بگو که یا از سرزمین ما بیرون روند یا آمادۀ جنگ شوند». در همین حال، عبداللّه بن أبى شخصى را نزد یهودیان فرستاد تا به آنها بگوید از مدینه بیرون نروند و با پیامبر بجنگند. وی به یهودیان وعدۀ یارى داد. پیامبر به حضرت امیرالمؤمنین امر فرمود تا بیرق جنگ را بردارد و قلعۀ یهودیان را محاصره کند. در نهایت، عبداللّه بن أبى از یاری یهودیان سر باز زد و به این ترتیب، ایشان را فریب داد (طباطبایی، 1378، ج19، صص358-359). نگاشت «کمک حمایت است» از آیة «لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ» استنباط می‌شود. این مفهوم استعارة اولیه­ای است که در نگاشت آیه عمل می­کند. به عبارت دیگر، «یاری‌دادن» قضاوت ذهنی است که از «حمایت فیزیکی» در حوزة حسی-حرکتی و تجربة اولیة مشاهدة اینکه برخی از افراد یا پدیده­ها به منظور ادامة کارکرد خود «نیازمند حمایت هستند»، ناشی می­شود.

- دوقطبی­سازی، وعدة دروغ است: در جریان نبرد بنی نضیر، عبداللّه بن أبى­ با زبان دوگانة فریب و نیرنگ و با ابزارهای تأکید کلامی و قسم­های پیاپی، اعتماد افراد را جلب می‌کند و به دشمنان یک جریان سیاسی وعده‌های توخالی می‌دهد تا آنها را به انجام اقداماتی خاص ترغیب کند. استفاده از ابزار زبان برای اعمال فشار روانی مخاطب، بازی با احساسات آنها و تغییر محاسبات، نوعی سلطه‌طلبی ذهنی است. عبدالله با ارائة نقشة کاذب و القای حق مقابله با سیاست حاکم و قراردادن یهودیان در حالت تهاجمی، کسانی را که در ابتدا تمایلی به جنگیدن نداشتند، به سمت یک مسیر ذهنی غلط هدایت می‌کند. در نهایت، نیز با تغییر نقش و هویت خود از حامی به دشمن، آنها را به هنگام محاصره، تنها می‌گذارد. به این ترتیب، باعث انحراف نقشة اجتماعی یهودیان و ایجاد سردرگمی و سرخوردگی در ذهن آنها می‌شود تا از تصمیم خود منصرف شوند.

 

5- نتیجه‌گیری

از آنچه گفته شد، به دست آمد که:

- عبدالله بن أبی، پس از هجرت پیامبر اکرم (ص) از مکه به مدینه و در جریان شکل­گیری حکومت نوپای اسلامی، کوشید تا با تظاهر به دین اسلام، در عین حفظ موقعیت سیاسی و اجتماعی خود، از اندیشه­های دوقطبی‌سازی در برابر پیامبر استفاده کند. اندیشة استعاری او که دوقطبی­سازی را بر اساس اصطلاحات مربوط به جنگ با نگاشت عام «دوقطبی­سازی جنگ است» مفهوم­سازی کرده است، باعث می­شود تا از ابزارهای زبانی مختلفی همچون تهدید، ارعاب، اعمال زور، توهین، تحقیر، به چالش کشیدن قدرت، طفره‌رفتن، توافق‌کردن، استدلال‌کردن و غیره، برای دست­یابی به دوقطبی­سازی جریان نفاق بهره بگیرد.

- جریان نفاق پراکنده‌کردن را به عنوان راهی برای اندیشیدن دربارة دوقطبی­سازی با نگاشت «دوقطبی­سازی پراکنده‌کردن است» سامان‌دهی کرد. افزون بر آن، با توجه به نگاشت «دوقطبی­سازی پول است»، که قابل تجزیه به استعارة اولیة «پول منبع مادی است»، دربارة مفهوم دوقطبی­سازی استدلال می­شود؛ به این معنا که دوقطبی‌سازی در قالب حوزۀ مبدأ پول تفسیر می‌شود و این حوزۀ استعاری مبدأ، پول را به عنوان یکی از ابزارهای قدرت با نگاشت «پول قدرت می‌آورد»، برجسته می‌کند. در نگاشت «دوقطبی­سازی تحریم اقتصادی است»، هم می­توان بین عدم انفاق و تحریم اقتصادی هم‌بستگی برقرار کرد.

- از فرازهای مختلف سورۀ منافقون، نگاشت­هایی متفاوت همچون «دوقطبی­سازی قدرت است»، «دوقطبی‌سازی تهدید است»، «دوقطبی­سازی ارعاب است»، «دوقطبی­سازی توهین است»، «دوقطبی­سازی تحقیر است» و «دوقطبی­سازی به چالش کشیدن قدرت است»، قابل دریافت هستند که هر کدام جنبه­هایی گوناگون از مفهوم دوقطبی­سازی را برجسته‌تر می­کنند.

- عبداللّه بن أبی طبق آیات سورۀ آل عمران، از استنباط‌های مربوط به حوزة مبدأ دروغ (پنهان­کردن حقیقت یا توانمندی)، برای استنباط‌های مربوط به حوزة مقصد دوقطبی­سازی (پنهان­کردن انگیزه­ها) استفاده می‌کند و از این جریان، نگاشت «دوقطبی­سازی دروغ است» شکل می­گیرد.

- همچنین، در فحوای آیات سورۀ آل عمران، نگاشت‌هایی مختلف مانند «کنترل بالاست»، «تسلط یا قدرت داشتن بالاست» و «موقعیت اجتماعی خوب بالاست»، موجود هستند. اینها استعاره­های اولیه­ای هستند که در نگاشت آیۀ «دوقطبی­سازی سلطه یا تسلط است» عمل می‌کنند. در جریان جنگ احد، عبدالله بن أبی با استفاده از استدلال شرطی و نظریه‌های کاذب «اگر داخل شهر جنگ می‌کردید، کشته نمی‌شدید»، گروهی از یهودیان را به سمت نگرش جدید «اگر از ما اطاعت می‌کردید، کشته نمی‌شدید»، با هدف تقویت سلطة خود سوق می­دهد.

- در سورۀ حشر، استعارة اولیة «کمک حمایت است»، در نگاشت آیۀ «دوقطبی­سازی وعدة (حمایت) دروغ است» عمل می­کند. عبداللّه بن أبى در ماجرای یهودیان بنی نضیر، با فریب‌دادن یهودیان و جلب اعتماد آنها، به دشمنان یک جریان سیاسی وعده‌هایی پوچ می‌دهد، ولی در نهایت، با تغییر نقش و هویت اجتماعی خود از حامی به دشمن، آنها را به هنگام محاصره، تنها می‌گذارد.

 

[1] Lakoff & Johnson

[2] primary metaphor

[3] source domain

[4] target domain

[5] Mapping

[6] structural metaphor

[7] ontological metaphor

[8] orientational metaphor

The Holy Qur’an.

Afrashi, A. (2018). Metaphor and cognition. Tehran: Research Institute for Humanities and Cultural Studies. [In Persian]

Aswadi, A., & Modiri, S. (2022). A study of the image schemas of the Holy Qur’an based on Johnson’s theory: The case of Surah As-Saffat. Literary- Quranic Researches, 9, 30–56. https://dor.isc.ac/dor/20.1001.1.23452234.1401.9.3.2.2 [In Persian]

Bani Asar, A. (2018). The role of conceptual metaphor in understanding Quranic verses: A case study of the “life is a business” metaphor. Zehn, 19, 139–158.

https://zehn.iict.ac.ir/article_31268.html [In Persian]

Dehkhoda, A. A. (1998). Loghatnameye Dehkhoda (2nd ed.). Tehran: Tehran University Press. [In Persian]

Emami, M. J., & Makarem Shirazi, N. (2006). Shane nuzule ayate Quran. Qom: Madrasat al-Imam Ali ibn Abi Talib. [In Persian]

Evans, V., & Green, M. (2019). Cognitive linguistics (J. Mirza Beigi, Trans.). Tehran: Agah. [In Persian]

Farahidi, Kh. b. A. (1989). Kitab Al-'Ayn (Vols. 5 & 7, 2nd ed.). Qom: Nashr Hijrat. [In Arabic]

Ghaemi, M., & Yousefi, P. (2023). The function of Lo Shartiyeh in Quranic spatial constructions based on the theory of conceptual blending Fusion. Comparative Linguistic Research, 13, 227–246. https://doi.org/10.22084/rjhll.2023.25553.2200 [In Persian]

Ghaemi, M., & Zolfaghari, A. (2016). Study of the cognitive metaphors referring to  worldly and heavenly lives in the Quran. Linguistic Research in The Holy Quran, 5, 1–20.

https://doi.org/10.22108/nrgs.2016.20528 [In Persian]

Ibn Abd al-Barr, Y. b. A. (1992). Al-Istiab fi marifat al-ashab (Vol. 3, A. M. al-Bajawi, Ed.). Beirut: Dar al-Jil. [In Arabic]

Ibn Faris, A. b. F. (1984). Mu'jam Maqayis Al-lugha (Vol. 5, 1st ed.). Qom: Maktab Al-A'lam Al-Islami. [In Arabic]

Ibn Hisham, A. b. H. (1963). Al-Sirah al-nabawiyyah (Vol. 2, M. M. D. Abd al-Hamid, Ed.). Cairo: Maktabat Muhammad Ali Subayh & Awladih. [In Arabic]

Ibn Saydeh, A. b. S. (2000). Al-Muhkam and Al-Muhait Al-Azm (Vol. 6, 1st ed.). Beirut: Dar Al-Kotob Al-Elmiya. [In Arabic]

Kord Zaafaranlou, A., & Ebrahimpour, F. (2019). Johnson’s image schemas in the verses describing Hell and Paradise within the framework of cognitive semantics. Zehn, 20, 119–152. https://zehn.iict.ac.ir/article_37564.html [In Persian]

Kovecses, Z. (2016). Metaphor: A practical introduction (J. Mirza Beigi, Trans.). Tehran: Agah. [In Persian]

Lakoff, G., & Johnson, M. (2017). Metaphors we live by (2nd ed., R. Gandomkar, Trans.). Tehran: Elmi. [In Persian]

Lakoff, G., & Johnson, M. (2014). Philosophy in the flesh (J. Mirza Beigi, Trans.). Tehran: Agah. [In Persian]

Lakoff, G., & Turner, M. (1989). More than cool reason: A field guide to poetic metaphor. Chicago: University of Chicago Press.

Lakoff, G., & Wehling, E. (2023). Your Brain's Politics (1st ed., M. Tavakkolian, Trans.). Tehran: Logos. [In Persian]

Lyons, J. (2004). Language and linguistics: An introduction (H. Valeh, Trans.). Tehran: Game No. [In Persian]

Molla Ebrahimi, E., & Haghdoust, A. (2025). Conceptualizing the grand metaphor of “argument as war” in the culture of the Holy Quran based on Lakoff and Johnson’s conceptual metaphor theory. Quran, Culture and Civilization, 6, 1–22.

https://doi.org/10.22034/jksl.2024.449407.1333 [In Persian]

Qaeminia, A. (2011). The cognitive semantics of the Quran. Tehran: Research Institute for Islamic Culture and Thought. [In Persian]

Qaeminia, A. (2018). Conceptual metaphors and the spaces of the Quran (4th ed.). Tehran: Research Institute for Islamic Culture and Thought. [In Persian]

Raghib Al-Isfahani, H. b. M. (1991). Mufradat Alfaz Al-Quran (1st ed.). Beirut: Dar Al-Shamiya. [In Arabic]

Rasekh Mahand, M. (2014). An introduction to cognitive linguistics: Theories and concepts (4th ed.). Tehran: SAMT. [In Persian]

Sahib, E. b. A. (1993). Al-Muhit Fi Al-Lughah (Vol. 5, 1st ed.). Beirut: Alam Al-Kutub. [In Arabic]

Tabari, M. b. J. (1977). Tarjumaye tafsire Tabari (Vol. 2, Yaghmaei, Ed.). Tehran: Tus. [In Arabic]

Tabarsi, F. b. H. (1988). Majma' Al-Bayan Fi Tafsir Al-Quran (Vol. 4, 2nd ed.). Beirut: Dar Al-Ma'refa. [In Arabic]

Tabataba'I, M. H. (1999). Al-Mizan Fi Tafsir Al-Quran (Vols. 4 & 19, 11th ed., M. Bagher Musavi, Trans.). Qom: Daftar Nashr Islami. [In Persian]

Ungerer, H. J., & Schmid, F. (1996). An introduction to cognitive linguistics. London: Langman.

قرآن کریم.
ابن سیده، علی بن اسماعیل. (1421ق). المحکم و المحیط الأعظم (ج. 6، چاپ اول). بیروت: دار الکتب العلمیه.
ابن عبد البر، یوسف بن عبد‌الله. (1412ق). الاستیعاب فی معرفة الأصحاب (ج. 3، به کوشش علی محمد البجاوی). بیروت: دار الجیل.
ابن فارس، احمد. (1404ق). معجم مقاییس اللغه (ج. 5، چاپ اول). قم: مکتب الاعلام الاسلامی.
ابن هشام. (1383ق). السیرة النبویة (ج. 2، به کوشش محمد محیی الدین عبد الحمید). قاهره: مکتبة محمد علی صبیح وأولاده.
اسودی، علی، و مدیری، سمیه. (1400). بررسی طرحواره­های تصویری قرآن کریم بر اساس نظریة جانسون؛ مطالعة موردی سورة صافات. پژوهش­های ادبی-قرآنی، 9، 30-56.
افراشی، آزیتا. (1397). استعاره و شناخت. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
امامی، محمدجعفر، و مکارم­ شیرازی، ناصر. (1385). شأن نزول آیات قرآن. قم: مدرسة الإمام علی بن أبی طالب.
اونز، ویویان، و گرین، ملانی. (1398). زبان­شناسی شناختی (جهانشاه میرزا بیگی، مترجم). تهران: آگاه.
بنی­عصار، امیر. (1397). نقش استعارة مفهومی در فهم آیات با تطبیق استعارة «زندگی تجارت است». ذهن، 19، 139-158.
دهخدا، علی­اکبر. (1377). لغت­نامة دهخدا (چاپ دوم). تهران: مؤسسة انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
راسخ مهند، محمد. (1393). درآمدی بر زبان­شناسی شناختی: نظریه­ها و مفاهیم (چاپ چهارم). تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه­ها (سمت).
راغب اصفهانی، حسین بن محمد. (1412ق). مفردات ألفاظ القرآن (چاپ اول). بیروت: دار الشامیه.
صاحب، اسماعیل بن عباد. (1414ق). المحیط فی اللغة (ج. 5، چاپ اول). بیروت: عالم الکتب.
طباطبایی، محمد حسین. (1378). المیزان (ج. 4، 19، چاپ یازدهم، محمد باقر موسوی، مترجم). قم: دفتر انتشارات اسلامی.
طبرسی، فضل بن حسن. (1408ق). مجمع‌البیان (ج. 4، چاپ دوم). بیروت: دار المعرفه.
طبری، محمد بن جریر. (1356). ترجمة تفسیر طبری (ج. 2، به کوشش حبیب یغمایی). تهران: توس.
فراهیدی، خلیل بن احمد. (1409ق). کتاب العین (ج. 5، 7، چاپ دوم). قم: نشر هجرت.
قائمی، مرتضی، و ذوالفقاری، اختر. (1395). بررسی استعاره­های شناختی در حوزة زندگی دنیوی و اخروی در زبان قرآن «استعارة عام مقصود مقصد است». پژوهش­های زبانشناختی قرآن، 5، 1-20. 
قائمی، مرتضی، و یوسفی، پروین. (1402). کارکرد لو شرطیه در فضاسازی­های قرآنی بر اساس نظریة آمیختگی مفهومی. پژوهش­های زبان­شناسی تطبیقی، 13، 227-246.
قائمی­نیا، علیرضا. (1390). معناشناسی شناختی قرآن. تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی.
قائمی­نیا، علیرضا. (1397). استعاره­های مفهومی و فضاهای قرآن (چاپ چهارم). تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی.
کرد زعفرانلو، عالیه، و ابراهیم­پور، فائقه. (1398). بررسی طرحواره­های تصویری جانسون در آیات توصیف‌کنندة دوزخ و بهشت در چارچوب معناشناختی شناختی. ذهن، 20، 119-152. 
کوچش، زولتان. (1395). استعاره مقدمه­ای کاربردی (جهانشاه میرزا بیگی، مترجم). تهران: آگاه.
لاینز، جان. ( ۱۳۸۳). مقدمه‌ای بر معنی‌شناسی زبان‌شناختی (حسین واله، مترجم). تهران: گام نو.
لیکاف، جورج، و جانسون، مارک. (1393). فلسفة جسمانی: ذهن جسمانی و چالش آن با اندیشة غرب (جهانشاه میرزا بیگی، مترجم). تهران: آگاه.
لیکاف، جورج، و جانسون، مارک. (1396). استعاره­هایی که باور داریم (چاپ دوم، راحله گندمکار، مترجم). تهران: نشر علمی.
لیکاف، جورج، و وهلینگ، الیزابت (1402). مغز سیاسی، استعاره­ها در گفتمان­های سیاسی (چاپ اول، محسن توکلیان، مترجم). تهران: لوگوس.
ملاابراهیمی، عزت، و حق­دوست، آیت. (1403). مفهوم‌سازی کلان­استعارة «استدلال به مثابة جنگ» در فرهنگ قرآن کریم بر اساس نظریة استعاره­های مفهومی لیکاف و جانسون. قرآن، فرهنگ و تمدن، 6، 1-22.